
تعلیم و تربیت عوامل پدیدآورنده ادبیات پایداری را رها کردهایم! گفتوگو با رحیم مخدومی
قسمت دوم
ادبیات پایداری و دفاع مقدس، به عنوان گنجینهای تربیتی و انسانی برای احیای عبودیت و مقاومت در برابر تهاجمات فرهنگی، رسالتی عمیق در پرورش نسلها و حفظ هویت ملی ایفا میکند. در قسمت اول این گفتوگو با رحیم مخدومی، نویسنده و پژوهشگر برجسته ادبیات دفاع مقدس و مسئول پیشین دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری، به کارکردهای اصلی این ادبیات پرداختیم؛ از اردوگاه تربیتی دفاع مقدس برای طی ره صدساله در یک شب و تعالی فردی-اجتماعی، تا تاکید رهبر انقلاب بر افزایش صد برابری تولید آثار با تمرکز بر سوژه بودن هر رزمنده و خانوادهاش، و تمایز کیفیت از کتابسازیهای سطحی برای تربیت طوایف و نسلها. اکنون در ادامه، به نقش نهادها مانند بنیاد حفظ آثار در بسترسازی ستادی، دستاوردها و خلأهای عملی در طول سالها، و راهکارهای ترویج و آموزش عوامل پدیدآورنده میپردازیم.
آیا از بنیاد حفظ آثار میشود مسئله صدبرابری را انتظار داشت؟
بنیاد حفظ آثار باید کار ستادی بکند و متاسفانه متوجه این وظیفه خودشان نشدند. بنیاد خیلی فرصت داشته است که کار ستادی خودش را به نحو احسنت انجام بدهد. خیلی اوقات در رقابت با یک ناشر آنقدر سطح خودش را نازل کرده و کتاب چاپ کرده است. آن هم چه بسا ضعیفتر از یک ناشر ظاهر شده است. یک گزارشی را بنیاد حفظ آثار به محضر حضرت آقا میدادند که ما هم حضور داشتیم. بنده خودم از ارائه این گزارش خجالت کشیدم. میگفتند که شما افزایش صدبرابری را مطالبه کردید، ما این تعداد چاپ کردیم و در نهایت در طول یکسال هزار کتاب چاپ کردیم. یعنی به جای اینکه بگویند هزارتا ناشر را فعال کردم میگوید منِ بنیاد حفظ هزار تا کتاب چاپ کردم. به جای اینکه بگوید منِ بنیاد حفظ آثار بسترسازی کردم که دانشگاه پای کار بیاید و ادبیات دفاع مقدس وارد دانشگاهها بشود، به جای اینکه بگوید در بسیاری از شهرستانها که حتی یک انتشارات نداریم، کاری کردیم که حداقل یک انتشارات داشته باشد، یک کتابفروشی داشته باشد که کتابهای دفاع مقدس را آنجا عرضه کنند، در گزارش خودشان کاری را که آمار یک انتشاراتی است را ارائه کردند.
بنده در دو حوزه نویسندگی و ناشر فعالیت میکنم، هیچگاه نشده است که بنیاد حفظ آثار از نگاه ستادی خودش به امثال بنده که در خط اول حوزه ادبیات دفاع مقدس و به صورت صف عمل میکنم بیاید و بگوید که چه کار میکنید. آیا این کاری که ما میکنیم درست است، غلط است؟! بندهای که از سال ۱۳۶۸ یعنی بلافاصله بعد از دفاع مقدس کارم را شروع کردم، وقتی در طول این همه مدت هیچ وقت آن نگاه پدرانه بنیاد حفظ آثار توسط بنده رویت نشده است، هیچ کس دیگری هم ندیده است، یعنی حتی جشنواره هم که برگزار میکنند، نباید حتی جشنواره هم برگزار کنند، یعنی هنوز جایگاه خودشان در حوزه ادبیات دفاع مقدس را نشناختند که چه کاری باید انجام بدهند.
آنها باید تفکیک میکردند و به منِ ناشر میگفتند که این بخش مربوط به شماست، به منِ نویسنده میگفتند که این بخش مربوط به شماست، باید به من میگفت که راجع به کدام سوژهها اصلا کار نشده است، کم کار شده است و راجع به کدام سوژهها بد کار شده است. یک مرتبه میبینید که در خصوص فرماندهان دفاع مقدس که ما اعتقاد داریم اهمیت پرداختن به همه آنها بالسویه است، ولی چون دیدهبانی صورت نگرفت، یکمرتبه راجع به یک فرمانده پنجاه عنوان کتاب کار شد و راجع به فرمانده دیگری که نسبت به این فرمانده کمتر نداشت حتی یک عنوان کتاب هم کار نشد. چون کسی نبود که بیاید و افرادی را که از روی ذوق خودشان کار میکنند، کمک و راهنمایی کند. ما نیاز به قرارگاه داشتیم که وظیفه آن این بود که وقتی میخواستند یگان را به خط مقدم برای عملیات بفرستند، تمام مختصات و جغرافیای منطقه را که دشمن کجاست، استعدادش چیست، کدام یگان از کجا و چند متر باید جلو برود، چه نقشی ایفا بکند را باید انجام میداد. بنیاد حفظ آثار باید بعنوان قرارگاه در حوزه ادبیات دفاع مقدس عمل میکرد و هیچگاه بعنوان قرارگاه در این حوزه نقش ایفا نکرد متاسفانه !!
به نظر شما در کدام نهاد درست عمل کرده است؟
از ابتدا که این قصه شروع شد، شخص آقای مرتضی سرهنگی و دوستان ایشان آقایان هدایتالله بهبودی، علیرضا کمری، محمدحسین قدمی و چند نفر دیگر که برخی تا انتهای راه نیامدند، به نظر بنده اینها بهتر از هر شخص و هر ارگان و نهاد فهمیدند. به همین دلیل است که حضرت آقا میفرمایند که اگر ما شاعر بودیم برای اینها قصیده میسرودم و از سرهنگی و بهبودی و دوستان اسم میبرد. اینها سنگ بنایی را نهادند که بعدهها تبدیل به این امارتها شده است.
یعنی اگر ادبیات دفاع مقدس توانست است آبروی ادبیات کشور در سطح بینالمللی بخرد، چون قبل از ادبیات دفاع مقدس ما ادعای شاهکاری نداشتیم و اینها بود که رفت و راه را باز کرد، اگر به زبانهای مختلف ترجمه شد، اگر در سینمای ما اثرگذار بود و اگر هزاران نویسنده پرورش داد، اگر صدها ناشر را با اشتیاق ترغیب کرد که به میدان بیایند و کنگرهها و شبهای خاطره شکل گرفت، روایتگری بعنوان یک حرفه در مملکت ما جا افتاد، موضوع راهیان نور رونق گرفت، همه اینها بنده فکر میکنم که جرقه آن از کاری بود که این بزرگان از یک کانکس و نه حتی یک ساختمانی که نداشتند، در حوزه هنری شروع کردند و فهمیدند که چه کار باید بکنند.
سالهای سال پشت همین میز ساده نشستند و هیچ وقت فکر نکردند که باید ارتقاء پیدا کنند و پست و مسئولیتی بگیرند. میدانستند که این بهتر از هر وزارتخانه است، بهتر از هر مقام و مدال است. از همه چیز بهتر است و پست همین میزها بازنشسته شدند. نتیجه آن همین شد که ما میبینیم. تمام افتخارات و کتابهایی که الان شاهکار میشوند، چون آن زمان ما الفبا را طی میکردیم و باید آن میوه به چیده شدن میرسید و این خاکهایی که خورده شد به برکت همان کانکس، همان نگاه و همان چراغی که کورسوی آن روشن شد است.
همان سالها بنده یادم است که این دوستان روزنامهنگار بودند و از زبان خودشان شنیدم که میگفتند روزنامهها دیگر آن صفحه جبهه و جنگ خودشان را تعطیل کردند و حاضر نیستند که مطلب راجع به دفاع مقدس بزنند. چرا؟ چون میگویند جنگ تمام شده است. آنها نمیدانستند که با پایان جنگ تازه ادبیات جنگ شروع میشود. خیال میکردند که ادبیات جنگ با خود جنگ تمام میشود. چه باعث شد که روزنامهها و ناشران و خود سپاه به این موضوع نگاه جدی بکند؟! اصلا سپاه برای ادبیات دفاع مقدس جایگاهی نداشت و آنها هم داشتند مجلهها را جمع میکردند و بیفروغ شده بود. ارتش اصلا این موضوع را شروع نکرده بود. توجه ویژه حضرت آقا بود که بنده یک بخشی از آن را برای شما آوردم.
حضرت آقا چندتا کار کردند. یکی اینکه همان ابتدا آقای سرهنگی و بهبودی و بچهها را فراخواند و کارهای آنها را تایید کرد و به آنها روحیه دادند. بعد کتابهایی که چاپ کردند را همه را خواندند و مخصوصا این تعبیر را به کار بردند که گفتند تمام کتابهایی که شما چاپ میکنید را بنده میخوانم. بعد برای همه آن کتابها تقریظ نوشتند. البته آن زمان حق این موضوع ادا نشد. هنوز جامعه آماده این نبود که قدر این نگاه آقا و تقریظها را بداند. سالهای سال این تقریظها مورد بیتوجهی و بیمهری قرار گرفت. بعد نویسندگان را صدا زدند و به این قانع نشدند که به ناشرها روحیه و انرژی بدهند. مخصوصا نویسندگان را صدا زدند و تخصصی راجع به گونههای ادبی ورود پیدا کردند. راجع به متن، سوژه، ترجمه، افزایش تیراژ صحبت کردند و به بروبچههایی که جامعه آنها را ناامید کرده بود و همه میگفتند که این کار بیهوده است، امید دادند.
یک اتفاق خیلی جالب دیگر اینکه حضرت آقا حقالتالیف به بچهها دادند. جایی بنده نشنیده بودم که چنین اتفاقی رخ بدهد. به نویسندگان پاکت دادند. معمولا آقا قرآن هدیه میدادند. در آن جلسه بچهها همه شگفتزده شدند. به همه پاکت دادند. بنده خاطرم هست که حقالتالیف کتاب اولم که اسم آن «فردا پسرم برمیگردد» بود، شش هزارتومان حقالتالیف گرفته بودم و آقا در آن پاکت سیهزارتومان یعنی پنج برابر حقالتالیف دادند. فکر کنم سال ۱۳۷۲ بود. بچهها شروع کردند به شوخی که آقا این حقالتخریب است و ما کاری نکردیم. بعدها بچهها همه یک کارهای با برکتی مانند عروسی و مداوای بیمار و غیره انجام دادند. حرفها و رهنمودها و جایزه و هدیه آقا تمام بدبینیها و ناامیدیهای جامعه را در نگاه این جماعت شست و برد و اینها به صورت جدی به موضوع ادبیات دفاع مقدس پرداختند.
اگر این اتفاق نمیافتاد منِ نوعی قرار بود که خاطرات خودم را بنویسم و اصلا قرار نبود که بنده نویسنده بشوم. برای بچههای دیگر هم همینطور بود. ما احساس کردیم که باید در این راه بمانیم. راهی که انتخاب کردیم مورد تایید قرار گرفته بود. این دلیلی شد که بچهها احساس کردند یک رسالت سنگینی بر روی دوششان نسبت به ادبیات دفاع مقدس است. بچهها رفتند و افرادی را آموزش دادند. بدون اینکه کسی از آنها بخواهد بعد از نوشتن خاطرات خودشان سراغ خاطرات دیگران رفتند. غالب خاطرات آن زمان خودنوشت بود و وقتی سراغ خاطرات دیگران رفتند، این مسیر به این شکل باز شد.
آقای مخدومی، به نظر شما چقدر ما الان موفق هستیم؟ چه کسی موفقتر است؟ به چه دلیلی موفقتر است؟ کجا توانستیم درست عمل کنیم و کارکرد آنرا درست معرفی کنیم؟
در خصوص اینکه چقدر موفق بودیم، میگویم خیلی موفق بودیم. چقدر میتوانستیم موفقتر باشیم، بسیار بسیار خیلی. شما ببینید که راهیان نور چقدر موفق است. روایتهای در جامعه ما چقدر موفق است. تقریبا در هیچ شهر و روستایی نیست که مراسمات ما خالی از روایتگریها باشد. شما ببینید که موضوع ادبیات دفاع مقدس چقدر در هنر ما ورود پیدا کرد. سینماگرهای ما، تلویزیون ما، سریالهای ما، بسیاری از کسانی که بعد از انقلاب فکر نمیکردیم به این حوزه ورود پیدا کنند، چقدر از نگاه اقتصادی، چه تعداد افراد در این وادی حتی مشکل اقتصادیشان حل شده است. یعنی ارتزاق آنها از همین راه دفاع مقدس است.
شما ناشران، نویسندگان، گرافیستها، ویراستارها را درنظر بگیرید. اگر اینها نبود الان این مقدار کار ادبیات در کشور اتفاق میافتاد؟ این مقدار ناشر، نویسنده، گرافیست و ویراستار اضافه میشد؟! یعنی چندین برابر شده است. از همه مهمتر این مطالعه که نگران آن بودیم، این مقدار کتاب خوانده میشد و این تعداد افراد به موضوع کتاب خواندن ورود پیدا میکردند؟! همه اینها اثرگذار است. این همه هجمه که در جامعه اتفاق میافتد و ما زیر بمباران تهاجم فرهنگی هستیم، اگر این هم نبود، آیا این تعداد سال را میتوانستیم دوام بیاوریم. آیا جامعه ما اینچنین بود که ما رو در روی همدیگر بنشینیم و راجع به شهید نوبخت صحبت کنیم و لذت ببریم؟ یعنی همه چیز نابود میشد و پی کارش میرفت. از این منظر بسیار موفق هستیم.
در دنیای سیاست ادبیات دفاع مقدس بسیار بسیار اثرگذار بود. از لحاظ امنیت شخصیتهایی که ساخته شدند چه در داخل و چه در خارج، شما کشورهای مختلف را نگاه کنید، ادبیات دفاع مقدس ما بسیار موثر بود در اینکه انسانهای مقاوم و اهل ایستادگی را بسازد. امروز در جایگاهی هستیم که استکبار جهانی که یک روز در خیابانهای ما رژه میرفتند و وزیر و شاه جابهجا میکردند، امروز در دوردستها اگر نگران مثلا سه کشور باشند، یکی از آنها ایران مقتدر باشد. از بعد سیاسی نظامی و امنیتی به این شکل است.
از بعد تربیتی و اخلاقی به همین شکل است. از بعد فرهنگی به همین شکل است. بعد اخلاقی که رسالت انقلاب ما بوده است. وقتی ما واقعیتها را نمیبینیم شاید بیاییم و یک تحلیل سطحی کنیم و بدیهای جامعه را ببینیم و احساس کنیم که خون شهید هدر رفت و این زحمتها چه شد و چه شد؟! اما وقتی واقعبین باشیم میگوییم که اگر اینها نبودند چه طور میشد. آن وقت درست میتوانیم قضاوت کنیم. اگر از این منظر نگاه کنیم، ما به قدرت خارقالعاده ادبیات دفاع مقدس میتوانیم پی ببریم. به نسل امروزی که توانست پرورش بدهد که مدافعان امروز این جوانان باشند، رزمنده دیروز که دیگر توان دفاع ندارد. رزمنده امروز که مانند رزمنده دهه شصت دفاع میکند از آبشخور دفاع مقدس پرورش پیدا کرده است و ما میتوانیم قدردان این ادبیات باشیم.
اینکه بنده عرض میکنم خیلی بیشتر از اینها میشد کار کرد، مانند خود دفاع مقدس میماند. در دفاع مقدس خیلی بیشتر از آنچه اتفاق افتاد میتوانست اتفاق بیفتد. چرا نیفتاد؟ چون مثلا ادعای دولت این بود که ما هفده درصد ظرفیت دولت را پای کار جنگ آوردیم در حالیکه ما با کشوری میجنگیدیم که صددرصد ظرفیت خودش را آورده بود و جدای از آن کشورهای دیگر هم کمک میکردند. چرا؟ چون اینها اعتقاد نداشتند و از همان ابتدا با توهم مذاکره تصور میکردند که اگر ما سرخم کنیم مسئله حل میشود. مثل همین الان که بارها و بارها ما باج میدهیم و بعد میبینیم که مشکل حل نشده است و بعد از رو نمیرویم و فکر میکنیم که اگر بیشتر سر خم کنیم قضیه حل میشود، دفاع مقدس هم همینطور بود.
آن زمان هم بحث مذاکره مطرح بود و چندمرتبه اتفاقاتی افتاده بود و به امام میگفتند که فلان جبهه را فتح کردیم و الان وقت صلح و آشتی است و نگاه امام را درک نمیکردند. حالا هم خیلی ضربهها از این موضوع خوردیم. چون به ادبیات دفاع مقدس باور ندارند و چون قدرت ادبیات دفاع مقدس را درک نمیکنند به همین خاطر پای کار نیامدند و دولتمردان غالبا حمایت نکردند. یا با تمام سوژههای دیگر نگاه بالسویه داشتند، مثلا برای ما فرقی ندارد که شما روی کتاب آشپزی کار میکنید، ما یک غرفه به شما برای نشر میدهیم و یک غرفه هم به دفاع مقدس میدهیم. خودتان رقابت کنید و ببینید که کدام یک پیروز هستید. حالا خوشبینانه آنرا گفتیم ولی واقعیت این است که چون اعتقاد و باور نداشتند یک جوری سعی میکردند که محدود هم بکنند و آن کار لازم انجام نشود.
اگر این حمایت اتفاق میافتاد الان وضعیت جامعه ما خیلی بهتر بود. این تهاجمات کمتر میتوانست اثر داشته باشد. چون همان اکسیری که در دل رزمنده تحول ایجاد میکرد و ره صدساله را یک شبه طی میکرد، ما اعتقاد داریم که ادبیات همان اکسیر این قدرت را دارد که دلها را نرم و متمایل کند. به شرط آنکه ما در فیلمهای سینمایی میتوانستیم به جنس دفاع مقدس نزدیک بشویم. چرا نتوانستیم؟ چون ضعیف بودیم. چون منِ ناشر روی پای خودم ایستادم. من به تنهایی باید دوندگی کنم، سوژه را پیدا کنم، پول جور کنم، کتاب را چاپ کنم، کتاب را ترویج کرده و بازار را پیدا کنم، یک مرتبه نگاه کنم که انبار کتاب دارم و هیچ پخشی پیدا نمیشود.
منِ ناشر همه هنرم این بود که سوژه خوب پیدا میکردم، کتاب خوب مینوشتم، در شکل خوب هم چاپ میکردم، بقیهاش دیگر با من نبوده است چراکه آن کار سرمایه خودش را میخواهد و پخشی باید در سطح کشور ترویج و توزیع میکرد. اینجا حلقه مفقوده است و ما مرتبا کتاب چاپ میکنیم و انبار را پر میکنیم، مرتبا جیبمان خالی میشود و ضعیف و ضعیف میشویم و امثال بنده خیلیها تعطیل کردند. چه بسا هرچه جلوتر برویم نسبت به موضوع عقبنشینی خواهیم کرد.
در مورد کارهای خوبی که تا الان انجام شده است میتوانید اشارهای کنید؟
از آن ابتدا اگر بخواهیم نگاه کنیم، کار خوب یکی دایر کردن انتشارات خاص که اصلا نداشتیم که فقط دفاع مقدس را کار کند به اسم «دفتر ادبیات و هنر مقاومت» بود که برای اولین بار شکل گرفت. کار دومی که این دوستان رقم زدند این بود که یکی دو سال بعد بلافاصله رایزنی کردند و جشنواره راه انداختند و قبل از آن هیچ جشنوارهای برای کتاب دفاع مقدس نداشتیم. بنیاد حفظ آثار را متقاعد کردند و انتخاب کتاب سال دفاع مقدس اتفاق افتاد. آقای سرهنگی با بخش ادبیات حفظ آثار که در آن زمان مهدی چمران مسئول آن بودند این کار را کردند. چمران غیرت دفاع مقدسی داشت و بنده فکر میکنم بهترین دوران برای ادبیات بنیاد زمان مسئولیت ایشان بود. اینها آنقدر اعتقاد داشتند که سراغ رییس جمهور برای اولین اختتامیه کتاب سال رفتند. رییس جمهور آقای هاشمی رفسنجانی بود که حضور پیدا کردند و جوایز و تندیس بسیار خوب و ماندگار بود. تقدیرها سکه میگرفتند و برگزیدهها چند سکه گرفتند و این توجه ویژه توانست صدا ایجاد کند. به هر حال میزان جایزه و شخصیتی که جایزه را میدهد و زمانیکه رییس جمهور و مسئولین کشوری حضور پیدا کردند، یک مرتبه کتاب دفاع مقدس دیده شد. این تشویقها بعد از حمایت خاص حضرت آقا باعث ماندگاری شد.
اتفاق خیلی خوب توجهات حضرت آقا بود که مصادیق آنرا برای شما برشمردم. خود حوزه هنری که به هر دلیل جرئت پیدا کرد که فرصتی ایجاد کند برای این موضوع، خودش قابل تقدیر است. چون جاهای دیگر یا نمیتوانستند و یا نمیخواستند و حوزه هنری به هر حال برای این موضوع یک جایگاه باز کرد و مسئول حوزه بلند شد و همراه آقای سرهنگی و بهبودی به دنبال این کار دویدند. اینها قبلا کتاب داشتند ولی برای کتاب آنها هیچگاه جشنواره و نگاه ویژه نداشت. آقای زم ارزش این کار را فهمید و پشتیبانی خوبی از این قضیه کردند. آقای محمد حسین قدمی بلافاصله حرکت خوبی را شروع کردند که آن کار شب خاطره بود. یک نوآوری بود که رقم زد و ما اصلا نداشتیم در سالن بزرگی مانند سالن اندیشه حوزه هنری جمعیتی را جمع کنید و خاطرهگویی اتفاق بیفتد. از دل این خاطرات خیلیها کتاب چاپ کردند. تقریبا تمام سرداران چه ارتشی و چه سپاهی که الان به شهادت رسیدند، همه اینها در محافل محمد حسین قدمی حضور پیدا کردند و خاطره گفتند. هم دنبال سوژههای ناب و هم دنبال آدمهای خاص بودند و الان یک گنجینه نابی از شبهای خاطره در دست دارند. بعضی استانهای دیگر هم از این کار الگو گرفتند و همچنان تکرار میکنند.
ورود آقای سرهنگی و بهبودی به کار مجله یک اتفاق خوبی بود که مجله «کمال» که منحصر بفرد بود و جایگاه ویژهای داشت رقم خورد. از دل این کارها کنگرهها شکل گرفت. کنگره تهران اولین کنگره بود که فکر کنم سال ۷۴ بود اتفاق افتاد و اینکه آقای گلعلی بابایی مسئول فرهنگی لشگر حضرت رسول بودند و بخش ادبیات کنگره را به ایشان سپردند که اتفاق خیلی خوبی بود. چون ایشان کتاب را میشناخت و کتاب نوشته بود و میتوانست کتابها را از کنگره دربیاورد. خیلی از کنگرههای دیگر که گلعلی بابایی نداشتند، کتابهایشان را خراب کردند. ایشان به دفتر آقای سرهنگی آمدند و نویسندگانی که آزمون پس داده بودند جمع کرد و سفارش کتابها را به آنها داد. چه کسانی بودند؟ احمد دهقان بود، حسین بهزاد بود، محسن مطلق بود ، جهانگیر خسروشاهی بود و دوستانی دیگر کتابها را نوشتند که کتابهای کنگره تهران خیلی خوب از آب درآمد.
فکر کنم کنگره بعدی کرمان بود و حاج قاسم انسان باهوشی بود و ایشان پیش آقای سرهنگی آمد و کتابهای کنگره اول را خراب نکردند. سراغ اصل جنس آمدند و به ایشان گفتند که به کرمان بیایید و نویسندگان خودتان را بیاورید و حمایت میکنیم. کتابهای کرمان هم خیلی خوب از آب درآمد. یعنی دو استانی که کتابهای خوبی از آب درآوردند به خاطر متولیان باهوشی بود که بالای سر کار بودند.
اتفاق خوب کنگرههایی بودند که ورود خوب به کتاب داشتند. همه کنگرهها اینطور نبودند. برخی شان کتاب را پایین آوردند و صرفا کتابسازی کردند و خیلی بودجهها حیف و میل شد. کنگرهها الان زیر نظر سپاه هستند. جدای از بنیاد حفظ آثار، سپاه یک سازمان حفظ و نشر آثار دفاع مقدس دارد، البته ارتش هم دارد، کنگرهها زیر نظر این سازمان هستند. نمیدانم این سازمان بعدا تاسیس شد یا شاید زیرنظر بنیاد بود. چون این کنگرهها خیلی جامعتر از سپاه عمل میکردند. یعنی هم شهدای ارتش را پوشش داشتند و هم جهاد سازندگی و همه شهدای استان را زیر پوشش داشتند.
خیلی جاهایی که ورود خوبی نداشتند تاثیر بد گذاشتند و جایگاه خودش را پیدا نکرد و در مخاطب رغبت و اشتیاق ایجاد نکرد و شروع غلط و بدی را رقم زد
به نظر شما جدیترین اشتباهات یا خلاهای ما در این عرصه در طول این سالها چه بود؟
یکی از مهمترین اشتباهات این بود که ما تعلیم و تربیت عوامل پدیدآورنده ادبیات دفاع مقدس را کاملا رها کردیم. چون نیروهای اولیه خودجوش پدید آمده بودند احساس میکردیم که همواره باید خودجوش پدید بیاید. از طرفی حمایتها به میدان آمد و دست افراد برای تولید باز شد و این فریبنده بود. طرف فکر میکرد که چون پول دست بنده است و این اجازه را دارم، فلانی بیا بنویس فلانی بنویس و برای اینکه زود هم به نتیجه و اثر برسد، معمولا بیخیال کارشناسی و نقد شدند و این ضربه زد. این اتفاق نباید میافتاد. باید ابتدا بودجهها مدتی صرف بسترسازی و چندکار میکردند.
یکی از کارهای خیلی مهم تربیت عاملان است. منظورم فقط نویسنده نیست. ما نیاز به گرافیست خوب، ویراستار خوب و صفحهبند خوب هم داشتیم. اینها باید پرورش پیدا میکردند و از همان ابتدا کارهای خوب تحویل میدادند. مورد بعد که باید در بسترسازی به آن توجه میشد، نشر خوب بود. این نشر خوب بسیار اهمیت داشت و معمولا به آن توجه نشد و کار را به هر ناشری که میشد دادند. مورد بعدی ترویج است و چون ترویج درستی اتفاق نیفتاد، خیلی از کتابهای خوب دربسته ماندند. به طور مثال کتاب «تنها گریه کن» چندین سال قبل آقا تقریض نوشتند و هنوز یک چاپ هم تمام نشده است. چرا؟ چون ترویج نشده است. یک مرتبه تقریض آقا منتشر میشود و ترویج میشود و میترکاند. خوب این موضوع ترویج میتواند شامل صدها کتاب خوب دیگر هم بشود که اگر ترویج خوبی صورت بگیرد، میتواند بعنوان یک شاهکار مطرح بشود. ما همینطور نخوانده میگوییم شاهکار کم داریم در حالیکه ترویج کم داریم.
شیوه مطلوب برای ترویج چیست؟
بنده یک شیوه خیلی آسان و ارزان بگویم که نه پویش است و نه تقریظ است. این شیوه را از حضرت آقا مفت و مجانی یاد گرفتم و ما به جای یادگیری این شیوه، مدام جشن تقریظ میگیریم و حلواحلوا میکنیم. نه بابا جشن به جای خودش ولی آقا یک الگو به ما دادند که این راه را برویم. به ما روش داده است. روش آقا چیست؟ بر فرض مثال ایشان یک کتابی را خواندند، یک شیرینی از کتاب بیرون میکشند و لابهلای سخنرانی خودشان آنرا ارائه کرده و به کتاب اشاره میکنند. ما در این جامعه چند میلیون معلم داریم؟ اگر یک درصد این معلمان این شیوه را اجرا کنند، مثلا دو دقیقه از وقت کلاس را اختصاص بدهند و کتابی که مناسب سن بچه است را بگوید و معرفی کند، بنده چون معلم بودم این روش را امتحان کردم، محال ممکن است که پنج دانشآموز آن کتاب را تهیه نکنند. این که دیگر نه پویش است و نه تقریظ است.
ما چقدر مسجد و ائمه جماعات داریم که لااقل یک بار با این جماعت در ارتباط هستند. دو دقیقه از وقت خودشان را با همین شیوه که آقا به ما یاد داده است، از همین روش استفاده کنند و کتاب را به جماعت معرفی کنند. بنده این شیوه را در ورامین و پیشوا به صورت امتحانی با ائمه جمعه پیشوا و ورامین صحبت کردم. کلیپی را که حضرت آقا در خطبههای نماز جمعه کتاب علامه امینی (الغدیر) را معرفی میکنند به آنها نشان دادم و گفتم در خطبه امام جمعهای مثل حضرت آقا کتاب معرفی میکنند و شما هم اشکالی ندارد که کتاب معرفی کنید. امام جمعه پیشوا این صحبت را پذیرفت و گفت شما شنبهها به بنده کتاب برسانید که تا پنجشنبه فرصت خواندن داشته باشم و جمعه معرفی کنم. بنده گفتم همان کتاب را جلوی نمازجمعه بساط میکنیم و بعد از معرفی شما ببینیم که چه اتفاقی میافتد.
امام جمعه ورامین گفت که بدهید مکبر معرفی کند. گفتم مکبر تاثیر شما را ندارد. ایشان اهمیت خطبهها و مطالبی که میخواست بگوید را خیلی بیشتر میدانست. گفتیم اشکالی ندارد این روش را امتحان کنیم. تعداد نمازگزاران ورامین پنج برابر پیشوا هست. ما صد کتاب به ورامین و صد کتاب به پیشوا بردیم. آنجایی که خود امام جمعه کتاب را در دست گرفته بود و به ایشان یاد دادیم که این کار را بکند، هر صد کتاب پیشوا فروخته شد و در ورامین بیست کتاب فروخته شد. بنده این را به ارشاد گفتم که شما این همه بودجه برای کتابخانهها دارید، بیایید به صورت آزمایشی یک بودجه بگذارید، بنده میخواهم پنجاه مربی باشگاه در رشتههای مختلف ببینم، از آنها خواهش کنم که یک کتاب رایگان به آنها هدیه بدهم و خواهش کنم که در باشگاه خودشان این کتاب را به بچهها معرفی کند. میخواهم چندتا رئیس اداره ببینم، چندتا مداح ببینم، چندتا فرمانده ببینیم، چندتا معلم ببینم، چندتا امام جماعت ببینم، مثلا هزارتا کتاب به هزار نفر هدیه بدهم و از آنها تقاضا کنم که این کار را انجام بدهند.
شما ببینید که در ترویج کتاب چه اتفاقی میافتد، یعنی چقدر خواهان هستند که از این کتاب تهیه کنند؟! ما این ظرفیت عظیم را داریم. صدها بار تا حالا اتفاق افتاده است که وقتی میآیند به ما سفارش کتاب بدهند، میگویند میخواهیم یک کتابی برای ما بنویسید که آقا برای ما تقریظ بنویسند. خیال میکنند که کانال تقریظ فلانی است و اصل قضیه را نمیگیرند که چرا آقا تقریظ نوشتند و باید آن موضوع را ترویج بدهیم.
یک انتقادی به آقای سرهنگی میکنند. اینکه به سردستگی آقای سرهنگی، ورود ادبیات به مستندنگاری و خاطرهنگاری را غیرواقعی کردند. اینکه نویسنده تخیل خودش را در مصاحبهها وارد کرد. آیا شما قبول دارید و این را جزو آفتها میدانید؟
نخیر این موضوع بیشتر با روایت فتح شروع شد. بنده جزو آفت نمیبینم. ما بعنوان یک گونه ادبی به آن احترام بگذاریم و بگوییم که آفت وقتی است که اسم آنرا مستند بگذاریم. اگر اینطور است که داستان دفاع مقدس هم نوشته میشود یک آفت است. این عنوان گذاری را باید زیر سوال ببریم. متاسفانه ما در عنوان گذاریها اشتباهات زیادی مرتکب شدیم. به دو دلیل است. یکی اینکه گونهها را اصلا نمیشناختیم. مثلا فرق بین خرده روایتها از زندگی یک شخص با زندگینامه یک شخص را نمیشناختیم. من روایتهای دفاع مقدسی ایشان را ولو پانصد صفحه نوشتم و اسم آنرا زندگینامه نوشتم. در حالیکه زندگینامه نیست. زندگینامه من المهد الی اللحد است. از بدو تولد باید به همه زوایای زندگی بپردازیم تا به انتها برسیم. وقتی ما یک مقطع را کامل و زیاد نوشتیم که زندگینامه نمیشود. فرق بین زندگینامه مستند و زندگینامه داستانی را ما متوجه نشدیم و در عنوان گذاری اشتباه کردیم.
اگر ما در عنوان گذاریها درست عمل کنیم، در هر گونه ادبی که حق آن گونه را ادا میکنیم، کار درستی انجام میدهیم. آنهایی که این میگویند حتما توجهشان به این موضوع است. چون آنها آمدند و این عنوانگذاری را به اسم خاطره چاپ کردند. در حالیکه خاطره نیست. خاطره این است که در خاطر شخص نقش بسته است. این خاطر شخص را اگر بردارم و یک رنگ و لعابی به آن بدهم که در خاطر او اصلا اینها نیست، باید مشخص میکردم که چه عنوانی دارد. مثلا بنویسم بازآفرینی شده یا اقتباس از خاطره فلانی است. به هر حال باید مشخص کنیم که حق خاطره اینجا ادا نشده است. اینها باید اعمال میشد.
اینکه بنده به روایت فتح اشاره کردم که به این سبک نگارش ورود پیدا کرد و به یکباره کتابهای زیادی هم کار کرد. کتاب «یادگاران» به این شکل بود. البته کتابهای جذابی بود.
میگویند که گیر کار اینجاست که تصویری که ارائه شده است پرداخت نویسنده است و تصویر واقعی شهید نیست. حتی کتابهای مشهوری را نام میبرند. مثل کتاب «دا»
میهمان: نخیر اگر استناد آنها به این نوع کتابهاست، اینها قابل اثبات نیست. چرا قابل اثبات نیست؟ مصاحبهگر در استخراج مطالب ابتدا با کلیگویی مواجه میشود. اگر بنده همین الان محض امتحان بخواهم با شما مصاحبه کنم و بگویم شما چطوری بالا آمدید؟ میگویید که از پلهها بالا آمدم. بعد من میگویم که میخواهم این را ببینم. یا مثلا درب بیرون چه رنگی بود و اندازه آن چقدر بود، کفپوش چه بود، درب کدام سمت باز بود، جنس پله و نرده کنار آن چه بود؟ شما میگویید که نمیدانم.
بنده به این یک خط شما که گفتید «من از پلهها بالا آمدم» به دو صفحه تبدیل میشود. اتفاقی که راجع به کتاب «دا» افتاده همین است. یعنی ابتدا این کتاب با حجم خیلی کم نوشته میشود و یک استادی به نام مهدی فراهانی که از نویسندگان خوب ولی کم کار دفاع مقدس است. ایشان میگوید که این سوژه حیف است و باید حق آن ادا بشود. یعنی ما باید این شکلی لحظه به لحظه صحنهها را ببینیم و صداها را بشنویم. به همین دلیل برمیگردد و یکبار دیگر شروع میکند. نویسنده میرود و مدتها با راوی صحبت میکند و با نظارتی که آقای فراهانی انجام میدهد، ما نمیتوانیم بگوییم که این ساختگی است. بعضیها میگویند که چطور ممکن است که رنگ درب یاد ایشان بوده است. مگر اینکه نویسنده بگوید که من خودم پروبال دادم. ایشان میگوید که ما رفتیم و جزء به جزء پیاده کردیم.
