دیدگاه

حجت الاسلام سعید فخرزاده: کارکرد ادبیات دفاع مقدس به صورت کلی انتقال فرهنگ جبهه به فرهنگ جامعه است.قسمت اول

قسمت اول

بسم‌الله الرحمن الرحیم

حجت‌الاسلام والمسلمین سعید فخرزاده یکی از پژوهشگران و فعالان برجسته در حوزه تاریخ‌نگاری انقلاب اسلامی و دفاع مقدس است. او به عنوان مسئول واحد «تاریخ شفاهی» حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، بیش از سه دهه در ثبت و ضبط روایت‌های شفاهی از خاطرات رزمندگان، شهدا و وقایع دفاع مقدس فعالیت کرده و نقش کلیدی در حفظ و نشر ارزش‌های این دوران ایفا نموده است.

یکی از پرونده‌های مهمی که در فضای روایت باز است، پرونده ادبیات دفاع مقدس و به طور کلی ادبیات مقاومت است. مسئله آن هم به طور کلی این است که حوزه هنری باید یک نسبتی با آن برقرار کند و ما می‌خواهیم این نسبت را دقیق‌تر کرده تا ببینیم از جایگاهی که هستیم چه کاری می‌توانیم انجام بدهیم.

مسئله اولی که الان می‌خواستیم یک مقدار صحبت کنیم و بعداً وارد لایه‌های دیگر بحث بشویم، به صورت کلی و مستقل از اینکه چه کارهایی انجام می‌شود، کل ادبیات مقاومت چه اثر و کارکرد و مأموریتی را از آن متصور هستیم. یعنی دفاع مقدس باید روایت بشود که چه اتفاقی بیفتد؟ بعد هم سوال بعدی را داریم که چطور باید روایت بشود که آن اثرات را درست‌تر می‌فهمیم. احتمالاً چه کسانی بهتر و نزدیک‌تر به این مأموریت اصلی در حال کارکردن هستند؟ چه آفات و انشعابات و شاخه‌ها و کارهایی انجام شده است که اتفاقاً در حال ضربه زدن است؟ یعنی جنس کاری که در حال انجام است از جنس ادبیات دفاع مقدس است. یعنی ممکن است که شما بتوانید یک کج‌کارکردی را در آن توضیح بدهید که اثر اصلی را که مثلاً آقا و رزمنده‌ها متصور هستند را آسیب می‌زند.

لذا می‌خواستم در ابتدا یک مقدار به صورت کلی در رابطه اینکه مأموریت یا کارکرد از زاویه بیرون و درون بفرمایید و چه تصوری باید داشته باشیم که در مجموع بگوییم که ادبیات مقاومت به طور کلی آیا موفق و در مسیر هست یا خیر؟ که با آن مأموریت و شاخص‌هایی که روی آن سوار می‌کنیم توضیح بدهیم. چقدر عقب یا جلو هستیم و آیا باید با چیزی که حضرت آقا فرمودند صدبرابر بشویم؟ یعنی چه که باید صدبرابر بشویم؟

یک اصلی در مدیریت امروزی مطرح است که اساسا وقتی ما می­خواهیم راجع به کاری برنامه­ریزی کنیم، باید محیط را بشناسیم و به داده­های خودمان کاملا اشراف داشته باشیم و یک هدف برای خودمان ترسیم کنیم و برنامه­ریزی انجام بدهیم. امروزه می­گویند به خاطر سرعت تحولات و تکنولوژی که در حال اتفاق است اصلا امکان محاسبه برنامه طولانی مدت وجود ندارد. لذا نظرشان این است که باید خیلی نزدیک به حال کار کنیم و برای آینده امکان مدیریت و برنامه­ریزی ممکن نیست. مثل اینکه در بحران فکر الان را می­کنند و هیچ زمانی ستاد بحران به فکر آینده نیست. ما یک چنین شکلی را در حوزه مدیریت در جامعه جهانی داریم. از زمانیکه انقلاب اسلامی به وقوع پیوست ما چقدر بحران داشتیم؟ می­توانید بگویید که دائما در بحران هستیم. پس برنامه­ریزی برای چنین کاری باید خیلی مدرن­تر، قوی­تر، جهادی­تر باشد. برای همین نگاه جهانی به نظر بنده لازم است.

اینکه دفاع مقدس چیست و برای چه ما اینقدر به آن توجه می­کنیم و داخل آن چه چیزهایی را دیدیم؟ باید گفت که ریشه اصلی اعتقادات جریان انقلاب، به اسلام برمی­گردد. یک نهضتی به نام انقلاب اسلامی در مقابل حاکمیتی که وجود داشت شکل گرفت. آن حاکمیت مدلی را در جامعه اجرا می­کرد که هیچکدام از ارزش­های دینی و اسلامی و انسانی را بها نمی­داد. وقتی زن را بعنوان یک کالا مانند غرب مطرح کردند، این ارزش انسانی نبود. اینکه انسان به خودش توجه کند، عقلانیت، آزادی و چیزهایی که در چهارچوب اعتقادی و دینی ما وجود دارد در آن جامعه وجود نداشت. یک حاکمیتی که در حوزه فساد مالی و اخلاقی و از همه مهمتر اینکه وابستگی داشت، وقتی آدم به گذشته ایران نگاه می­کند می­بیند که قبل از اینکه انقلاب اسلامی به وقوع بپیوندد ایران آرام نبوده است. این قله آتشفشان همواره فعال است و خاموش نشده است.

در تاریخ که نگاه می­کنید ایرانی جماعت به نظر همیشه فعال بوده و در حال عصیان و انقلاب و مبارزه برای رسیدن به چیزی است. معلوم است که یک گمشده­ای است. جالب است که گمشده خودش را در اسلام دیده است. آن هم اسلامی خاص است که وقتی ایرانی­ها با اسلام ارتباط برقرار کردند دقیقا با اسلام امامت برخورد کردند. سر این مسئله هم کشته زیاد دادند. یعنی اگر با اسلام حاکمیت آن زمان وصل بودند اینقدر کشته نمی­دادند. معلوم است که به دنبال آرامش و آسایش خودشان نبودند. این موضوع را باید روانشناسان و جامعه­شناسان بررسی کنند که در آن زمان آزادی و استقلال برای ایرانی مهم بوده است. اینها همه در تفکر اسلامی امامت موجود بود.

هر از گاهی که حرکت­های مبارزاتی در تاریخ می­بینید، رگه­های ایرانی­ها در کنار آن هست. قیام­هایی که غالبا اتفاق می­افتد، ایرانی­ها در آن نقش اساسی دارند. بنی­عباس که روی کار آمدند، از ایرانی­ها خیلی استفاده کردند تا بتوانند بر امویان غلبه کنند. بعد هم عباسیان با ایرانی­ها مشکل خوردند به این علت که به دلیل سرکوب علویان توسط عباسیان، با ایرانی­ها به اختلاف خوردند. وقتی به گذشته ایران نگاه می­کنید از مهاجرت ائمه و امام­زاده­هایی که در ایران وجود دارد، همه نشان می­دهد که این خطه با امامت متصل شده است. چرا متصل است؟ برای اینکه ارزش­هایی که درون فرهنگ ایرانی به نامه استقلال، آزادی و ارزش­های انسانی نهفته است، در مفهوم دینی وجود داشته است. لذا همیشه به دنبال تحقق اندیشه دینی بوده است.

بنده یک روز خدمت آقای بجنوردی رسیدم که دایره­المعارف بزرگ اسلامی را نوشته است و خیلی آدم بزرگی هستند. ایشان ابتدا انقلابی بودند و الان روشنفکر شده­اند و البته بنده به هر دو حالت احترام قائل هستم. مثلا اول انقلاب بازرگان را قبول ندارد و می­گوید که اینها سازش­کار هستند و الان خود ایشان سازش می­کنند.

بازرگان بعنوان دولت موقت انتخاب شده است و به آقای بجنوردی پیشنهاد می­دهند که بیایید و استاندار اصفهان بشوید. حالا در کتاب گفته است که این آدم حتی پول برای رفتن به اصفهان را ندارد و خیلی عجیب است. این­ها ارزش­های ما در اوایل انقلاب است. آقای مخملباف یک فیلمی با عنوان فرماندار ساخت که یک جایی در بعد از انقلاب فرماندار با اتوبوس می­رود و همه منتظر هستند که با ماشین آخرین مدل بیاید ولی ایشان با موتور گازی می­رسد. وقتی می­رسد ایشان را راه نمی­دهند. اینها در اول انقلاب وجود داشت. آقای بجنوردی می­گوید که وقتی پیش شهید بهشتی رفته است و گفته است که هیچ پولی ندارد و ایشان عذرخواهی می­کنند و یک پولی به ایشان می­دهد. ایشان قبل از رفتن به اصفهان به سیداحمدآقا زنگ می­زنند و می­گویند که خیلی تمایلی ندارند که با بازرگان و تیم ایشان کار کنند. اگر نظر امام این است بنده می­روم. آقاسیداحمد می­گویند که اجازه بدهید از امام سوال کنم. امام می­فرمایند که باید بروند ولی قبل از رفتن به اصفهان سر راه به قم بیایند، بنده با ایشان کار دارم. خوشبختانه در خاطرات ایشان درج شده است. امام فرمودند که دو چیز را یواشکی می­گویم. یکی اینکه ملی مذهبی­ها را تا می­توانید در تشکیلات راه ندهید. چرا؟ دوم اینکه آقای خادمی و آقای طاهری منّا هستند ولی طرفداران آنها با هم زدوخورد دارند. شما که رفتید هر دوی آنها را با یک نگاه احترام کنید. اینها دعواهای طرفداران است.

بنده یک روز تحقیقی کردم و دیدم که در یک مقطعی امام حدود چهارصدتا شاگرد داشته است. آقای حائری شیرازی، آقای دستغیب ، آقای فلانی و اسامی را که کنار هم چیدم دیدم که عجب چیزی است. امام شاگردانی را تربیت کرد که  این شاگردان فهمی نزدیک به امام پیدا کردند. وقتی این فهم نزدیک شد، دیگر قرار نیست به صورت حزبی باشند و از بالا به آنها دستور بدهند، هر کسی جای خودش را در مجموعه پیدا می کند و لزومی ندارد که به او دستور بدهیم. بنده معتقدم که این همان مفهوم مدل امامت و رهبری است. یعنی او توانسته است رهبران بعدی جامعه را در طیف نخبگانی پرورش بدهند. شما آقای صدوقی را در نظر بگیرید. به ایشان امام شرق می گویند. اگر ایشان می ماند حتما یکی از مراجع تقلید زمان بودند. آقای مدنی، آقای حائری شیرازی، آقای طباطبایی، آقای دستغیب، هرکدام اینها وزنه هستند. برخی هم مانند ربانی شیرازی و منتظری که از فضلا هستند، اینها هم مریدان امام هستند. امام فلسفه دان هستند. کاملا به فقه و عرفان اشراف دارند. تاریخ اسلام را کاملا اشراف دارند. آدمی است که به سیاست اشراف دارد و جامعه خودش را می شناسد. ایشان از شانزده هفده سالگی در جامعه سیاسی حضور دارد. باورتان می شود که امام در نجف ترجمه روزنامه های خارجی را می خواندند. امام همیشه رادیو بی بی سی را گوش می دادند. خبرها و روزنامه ها را کامل می خواندند. زودتر از همه می-فهمیدند که قرار است کاپیتالاسیون بسته بشود و همه را دور هم جمع کردند.

-یکی از حوادث اول انقلاب انفجار حزب جمهوری بود که یک مقدار با تاخیر به امام گفتند و ایشان فرمودند که بنده خودم از رادیو بیگانه شنیدم. (لبخند)

ما فکر می کنیم که امام می خواهند تصمیم بگیرند و این تصمیم نباید بر اساس دانش و برپایه علم باشد. مثلا به یک جایی وصل هستند. قطعا خداوند متعال برکت می دهد و قطعا می فرمایند که هرکسی دین مرا یاری بدهد او را یاری می دهیم ولی قابل محاسبه نیست. در برنامه مدیریتی می گویند چیزی که قابل محاسبه نیست را نمی توانیم برای آن برنامه ریزی کنیم. یک جایی داریم که ایشان تصمیم می گیرند که به فیضیه بروند و برای شهدا فاتحه بخواهند. وقتی به نیروهای مسلح رسیدیم ما ایستادیم و امام به طرف آنها رفتند. دستور آمد که نشانه بگیرید، آماده ، یک دو سه و امام همینطور به سمت آنها رفتند ولی شلیک نکردند و ما فکر می کردیم که آنها قطعا شلیک می کنند ولی امام از بین آنها عبور کردند و به داخل فیضیه رفتند. امام اصلا به این معنا منتظر نبودند که ما می نیشینیم و خدا راه را باز می کند. بلند می شدند و حرکت می کردند و خدا برکت را می فرستادند.آن روح حرکت و فکر و اندیشه و سیاست را همه با هم داشتند. اصلا چنین معجونی را شما در تاریخ معاصر دیگر پیدا نمی کنید. یعنی فیلسوف باشد، فقیه باشد، سیاست مدار هم باشد. اصلا پیدا نمی-کنید. به نوعی در رهبری هم چنین ترکیبی وجود دارد. خود آقا هم می گویند که ما چندین پله با امام فاصله داریم. با این همه عظمتی که رهبری در این چندین ساله خلق کردند، خودشان را شاگرد کوچک امام می دانند. امام را نشناختیم. امام آمدند و انقلاب کردند. امام موسی صدر معتقد بود که امام کار خوبی می کند ولی اینجا بهتر می توانیم کمک کنیم. حضرت آیت الله خوئی که واقعا آدم بزرگمردی بودند، گفتند که آقای خمینی در حال اشتباه است چون اصلا برنامه ندارند. آقای خوئی و بروجردی تشکیلات بی نظیری داشتند. مثلا امام عامل اصلی آمدن آقای بروجردی به قم هستند. چرا ایشان را به قم آوردند؟ چطور شناخت پیدا کرده بودند؟ واقعا بروجردی کولاک کردند. آقای خوئی می گویند که امام خمینی حتی اگر موفق بشود که رژیم پهلوی را ساقط کند، حکومت دست ایشان نیست. حکومت دست سازمان مجاهدین خلق است. ایشان می گویند که مجاهدین خلق را که بنده مطالعه کردم، از آن خبیث­های هستند که بعده ها بلایی بر سر جامعه ایران می آورند که مردم می گویند ای کاش همان حکومت پهلوی بود. ما معتقدیم نه اینکه حکومت پهلوی خوب است ولی خمینی برنامه ای ندارد و نمی تواند اداره کند.

امام فهمید مردم پای کار هستند و امام به این نتیجه رسید که باید تشکیل حکومت بدهد. اما دو مسئله برای تشکیل حکومت داشت. یکی تفکری که بر حوزه رایج بود که اساسا هیچ حکومتی قبل از حکومت امام زمان معنا ندارد. ثانیا مدل حکومت باید چطور باشد؟ آقایان فقها که روایت های ضعیفی دارند دائما به امام زمان حواله می دهند. بنابراین ما باید یک مدلی تعریف کنیم که این مدل را هم برای علما جا بیندازیم که مستدل و علمی باشد که چنین چیزی را داریم، هم برای جامعه جا بیندازیم. در این چهارده سالی که امام تبعید بودند، از همان ابتدا درس ولایت فقیه را شروع می کنند.شاگردان ایشان به تفکر ولایت فقیه باورمند بودند ولی به عنوان یک مدل یا متن تولید نشده بود. بعدا متن تحت عنوان کتاب حکومت اسلامی که بین انقلابیون دست گردان شد تولید شد. بعد تمام شاگردان امام مردم را برای تشکیل یک حکومت اسلامی آماده می کردند. حالا می فهمیدند که باید به سمت چه چیزی بروند. قبلا بیشتر حرکات مردمی مدل اعتراضی و مدل مشروطه است. آخر مشروطه هم که دیدیم رضاخان بیرون آمد.

شما تصور کنید که ملت ایران فهمیده است که این مدل در یک جریان حکومت اسلامی است. اینکه حوزه های ما برای ساختار حکومت اسلامی اصلا برنامه ای نداشت. یک مرتبه این حکومت اسلامی تشکیل می شود و شاید بخواهد آن مدل مطلوب و مدینه فاضله را اجرایی کند، قعطا موانع سر راهش است و باید ساختارسازی کند. بنده معتقدم که نهادهای انقلابی برای اجرای آن اهداف شکل گرفت. یعنی جهاد، ستاد، کمیته، حوزه هنری برای شکل گیری آن بودند. اگر دقت کنید در این چندساله آنهایی که توانستند انقلاب را زنده نگه دارند، همین نهادها بودند. امام این تشخیص را داد که ما باید مدلسازی کنیم. لذا نهادهای انقلابی را شکل دادند. شاید هم نگاه ایشان این بود که باید به سمت تشکیل یک مدل جدیدتر برویم. اما در همان لحظات اول دشمنان فهمیدند که ما نباید فکر کنیم و جنگ را بر ما تحمیل کردند. وقتی جنگ اتفاق افتاد، تمام توان نظام برای دفاع رفت. آن هویت و ماندگاری نظام به این بود که باید در این جنگ پیروز بشود. حیات نظام به این جنگ ربط داشت. بنابراین همه توجهات به سمت جنگ رفت. مثلا تاریخ نگاری انقلاب تازه شروع شده بود و همه ول کردند و به سمت تاریخ نگاری جنگ رفتند. یعنی در ده سال فکر کردن در مورد انقلاب را رها کردند.

یعنی حتی ما یک کتاب راجع به انقلاب چاپ نکردیم. وقتی ما به حوزه هنری آمدیم و خواستیم دفتر تاریخ انقلاب راه­اندازی کنیم این خلاء را احساس می­کردیم و آقای زم پذیرفتند و گفتند که ذیل آقای سرهنگی قرار بگیرید و ما آنجا تاریخ شفاهی انقلاب را راه انداختیم. بعدا آقای بهبودی آمدند و جدا شدند ولی ما در ابتدا ذیل ایشان بودیم. ما اولین مرکزی بودیم که راجع به انقلاب در سال ۷۲ کار را شروع کردیم. بعد هم دغدغه آقای هاشمی که توسعه ایران بود و ایشان معتقد بود که اگر بخواهیم بعنوان جمهوری اسلامی حرفی برای گفتن داشته باشیم باید خودمان یک مدل موفق باشیم و توسعه پیدا کند. تمام هم و غم ایشان توسعه بود. البته بنده نمی­گویم که توسعه چیز بدی است ولی وقتی همه چیز توسعه بشود و اصل باشد، باز هم ارزش­های انقلاب به فراموشی سپرده می­شود. حتی در پروسه توسعه ایشان نهادهای انقلابی به نوعی تعطیل شدند. یک جورهایی جهاد و کمیته به بسیج به حاشیه رفتند. حتی دنبال این بودند که سپاه را ادغام کنند که خوشبختانه رهبری اجازه ندادند. حتی گروه­هایی تشکیل شد که حوزه هنری را تعطیل کنند.

از ابتدای انقلاب مدل آقای هاشمی مدل توسعه است. سال ۵۹ جنگ شروع شد و به دهه فجر رسیدیم. ما لانه جاسوسی سفارت آمریکا را تسخیر کردیم و یک پیامدهای بین­المللی وجود داشت. هرچقدر قطعنامه صادر شد که بیایید و توضیح بدهید ما توجه نکردیم. بی­توجهی به نهادهای بین­المللی هم یکی از چیزهایی بود که علیه ما حرف می­زدند. از یک طرف تفکر ضد ساختارمندی ما را نشان می­داد و از طرفی هم جنگ بود و تصور ایجاد کرده بودند که ما فقط دنبال جنگ هستیم.

امام مسئولین را خواستند و فرمودند که هرکدام شما به یک کشوری بروید و انقلاب را معرفی کنید. آن سال در دهه فجر هرکدام از مسئولین به یک کشوری رفتند و شما می­دانید که حضرت آقا به کدام کشور رفتند؟ ایشان به هند رفتند. چون ایشان قبلا راجع به مسلمانان هند مطالعه داشتند. زرتشتیان هم در آنجا ریشه دارند. ایشان هفده روز آنجا بودند و چه کارهایی انجام دادند. آنجا بنده متوجه شدم که هندی­ها به شدت به اسلام شیعه علاقه دارند. علی حسین محمد صلوات الله علیهم. حالا چرا؟ خیلی از مفاهیمی که در تفکر دینی آنها پیدا می­شود، در شیعه  وجود دارد. مثلا ساده زیستی علی علیه السلام در تفکر آنهاست.

خوب آقای هاشمی کجا رفتند؟ ایشان سال ۵۹ به ژاپن رفتند. یعنی مدل ایده­آل ایشان ژاپن است. بنابراین در دهه آقای هاشمی چیزی به نام برگشت به مدل انقلاب نداریم. اعتقاد بنده این است که مدل انقلاب یک جایی اجازه بروز و ظهور پیدا کرد. حالا انقلاب اسلامی می­خواهد بروز و ظهور کند و نیاز به ابزار دارد و جنگ اجازه این کار را نداد. بعد هم آقای هاشمی آمدند. ولی یک جایی به نام ادبیات مقاومت و فرهنگ جبهه جایی بود که انقلاب توانست خودش را مدلسازی کند. در واقع بنده معتقدم ادبیات مقاومت ما همان ادبیات انقلاب است. یعنی همان چیزهایی که در مدل انقلاب اسلامی انتظار داشتید، در جبهه اتفاق می­افتاد.

اینکه شایسته­سالاری حاکم بود. کسی که فرمانده می­شد شایسته بود. فرمانده جلو می­ایستاد و پشت سر او نماز می­خواندند. روابط بین آدم­ها خیلی جالب بود. فرمانده عین خود بچه­ها بود و احساس نمی­کردید که ایشان فرمانده است. ما داستان­های زیادی داریم که بچه­ها کنار فردی قرار می­گرفتند و نمی­شناختند و بعدا معلوم می­شد که ایشان فرمانده لشگر هستند. نیروها عین بچه­های فرمانده بودند. وقتی می­خواست جنگی و عملیاتی اتفاق بیفتد، تک­تک فرماندهان تا توجیه منطقی نمی­شدند، تن به عملیات نمی­دادند. این نشانه­ای از همان اندیشه است.

یکی از موضوعاتی که ما می­نشستیم و بحث می­کردیم این بود که چرا در جبهه فرهنگ انقلاب شکل می­گیرد ولی در جامعه که پشت جبهه شکل نمی­گیرد؟ واقعا بچه­های جنگ در جامعه آن زمان غریب بودند. مثلا مردم می­گفتند که برای چه خودتان را به خاطر این آخوندها می­کشید؟

– یک مرتبه بنده از پدرم سوال کردم که فضا چطور بوده است؟ ایشان گفت که بنده یک متنی را به غیر وصیتنامه نوشتم که اگر شهید شدم این را بخوانید. از فشارهای اجتماعی ناله­هایی را نوشتم که اگر شهید شدم بخوانید.

چون فضا خیلی بسته بود و رسانه­ها سانسور بود اثر آنرا در جامعه نمی­دیدید ولی در خانواده­ها رفتار افراد مشهود بود. مثلا یکی از اقوام هر زمان ما را می­دید می­گفت شما دو ماه دیگر سقوط می­کنید، یک سال دیگر سقوط می­کنید. یک بار که سی سال از انقلاب گذشته بود ایشان را دیدم و گفت که ما دو سال دیگر بیشتر زنده نیستیم و ظاهرا شما تا آخر زنده خواهید ماند. (لبخند)

در اندیشه انقلابی احساس مسئولیت مهم است. وقتی ما با بچه­ها مصاحبه کردیم که چرا شما آمدید به جبهه؟ می­گفتند که آقا ما نمی­توانیم ببینیم که جبهه خالی باشد. واقعا این مسائل هم وجود داشت و ما در مقابل امکانات دشمن باید با نیروی انسانی می­جنگیدیم. احساس مسئولیت بود که افراد را به جبهه می­کشاند که اگر انقلاب سقوط کند چه کار کنیم؟!

بالاخره یک جمعی که احساس تکلیف می­کنند و همفکر هم هستند اگر دور هم جمع شوند، معنویت بیشتری خواهد داشت. اما پشت جبهه اینطور نبود. شایسته­سالاری حاکم نبود و همان بروکراسی اداری وجود داشت. آدم­هایی که ظاهر متفاوت داشتند سرکار بودند. آن ساختارها نمی­گذاشت که شما ارزش­های انقلاب را جاری کنید. بنده معتقدم که اگر بسیج را دست ارتش داده بودیم، هرگز فرهنگی به نام فرهنگ جبهه به وجود نمی­آمد. چون خود ساختار ارتش مانع بود. سلسله مراتب و اطاعت­پذیری، اصلا فکر نکنید، مراقب باشید که نمازجماعت برگزار نشود چون مخالف اصول نظامی است.

مثلا در دستورات نظامی جبهه فرمانده حق ندارد که خط مقدم برود. جایگاه فرمانده با نیرو فرق دارد. کلی هزینه شده است که آن فرد فرمانده بشود. شاید هم درست باشد ولی این ساختار اجازه نمی­داد که جامعه اسلامی و فرهنگ جبهه شکل بگیرد. یعنی اگر بسیج و نیروهای نظامی را به دست ارتش سپرده بودیم این فرهنگ شکل نمی­گرفت. آنرا به سپاه سپردیم که خودش نهاد برخواسته از انقلاب بود. آنجا بنده آرامش بیشتری را در جبهه نسبت به پشت جبهه احساس می­کردم.

مثلا شما وقتی وارد حرم اهل بیت می­شوید چقدر آرامتر هستید نسبت به زمانیکه وارد سینما می­شوید و آنجا چه فرهنگی حاکم است؟ آن روابطی که در جبهه حاکم شده بود، آهسته آهسته به جای اینکه فرهنگ جبهه را برداریم ببریم برای جامعه، فرهنگ جبهه عوض شده بود. مثلا آخر جنگ در عملیات والفجر ده بسته بسته سیگار را که یک ضدارزش بود، در سنگرها توزیع می­کردند. خالی­بندی و لات­بازی هم وارد جنگ شده بود. بنده به یکی از بچه­ها گفتم که احساس می­کنم جنگ در حال تمام شدن است. گفت چرا؟ گفتم به خاطر اینکه آن لیاقتی که باعث شده بود باب شهادت باز بشود، دیگر نیست.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا