
محمد قاسمیپور:انگیزههای فردی و شخصی در ادبیات پایداری جایی ندارند!
قسمت دوم
ما تقریباً هر جایی رفتیم، همه گلایه جدی از مجموعه بنیاد و حفظ آثار داشتند. سؤال من این است که چطور باید با اینها تعامل کرد و آن را باید به چه سمتی برد؟ اتفاقی که بنیاد دارد رقم میزند، آسیبزا است؛ یعنی آسیبهای مختلفی داشته است و سهمی هم دارد.
آقای محمدباقری که روحشان شاد باشد و در اعلیعلیین در جوار قرب الهی باشند؛ قبل از شهادت پیش آقا رفت و گفت آقا این صد برابری که شما گفتید یک جاهایی دارد به قیمت ازبینرفتن کیفیت میشود. واقعاً فکر نمیکنم خود بنیاد انگیزه داشت که این موضوع را طرح کند. ایشان بهعنوان یک آدم معقول و حواسجمع رفت و این موضوع را گفت. ایشان هم گفت که من هرگز به این قیمت نخواستم، اگر این است عقبنشینی میکنم. آقا سه بار بعد از چهار مهر تأکید مجدد کرده بودند و گفته بودند که من کوتاه نمیآیم؛ ولی با اینکه دوباره هم گفته بودند، آقا کوتاه آمد. ایشان گفت که به این دلیل هرگز نمیخواهم کیفیت فدا شود، با کمیت پیش بروند و بگویند که صد برابر شد. بههرحال ایشان نظامی بود و میتوانستیم از ایشان قطع امید کرده باشیم؛ ولی او این کار را کرد.
در همه قسمتها اینطور نیست؛ ولی کلاً موضوعی که باعاطفه و احساس سروکار دارد و درگیری ذهن نویسنده و محقق با یک موضوع محترم، با دودو تا چهارتاهای خشک کارمندی همخوانی ندارد. برای چه ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی در یک بازه زمانی حدوداً چهارماهه، از بهمن پنجاه و هفت تا آخر خرداد پنجاه و هشت، پانزده، شانزده تا ارگان و نهاد انقلابی تأسیس میشود؟ همه اینها تأسیس شدند که بر بروکراسی و جامد بودن و خشکبودن سیستم اداری مدیریتی کشور غلبه کنند. تعدادی از آنها در گذر زمان از موضوعیت افتادند، مثل کمیتههای انقلاب اسلامی که بعد زیرمجموعه نیروی انتظامی شد که از قبل بود. تعدادی از آنها مثل جهاد سازندگی بهاشتباه با وزارت کشاورزی تلفیق کردیم و اسم وزارت کشاورزی را جهاد کشاورزی گذاشتیم. شما وارد جهاد کشاورزی که میشوید، از صدر تا ذیل هیچ نسبتی با جهاد ندارد و کاملاً یک ساختمان بروکراتیک اداری دارد. دیگر وزارتخانهها هم همین هستند، هیچوقت نمیپرسند که این جهاد چیست؟ تنشها هم برای آن سالهای آغازین بود، وقتی مثلاً بیست سال و بیست و چند سال پیش این ادغام صورت گرفته بود. پرسنل جهاد سازندگی، آدمهای اغلب ایثارگر، آدمهای جانباز و آدمهای رنجکشیده را به سیستم تزریق کردند.
اینها یک سری آزمون و خطاهایی است که ما منطقی به آنها فکر نمیکنیم تا حسابگرانه جلو برویم. الان ما میگوییم که در این وادی تاریخ شفاهی عرصه علوم بینرشتهای است و چند علم کنار هم آن را تقویت میکند. اگر من بخواهم جایی تدریس کنم، به قاطعیت به هر کسی که بخواهد وارد عرصه ادبیات پایداری شود میگویم که تاریخ شفاهی یکی از روشهایی است که تو باید بلد باشی؛ ولی اگر تو میخواهی بنویسی، نمیتوانی جغرافی ندانی، نمیتوانی علوم اجتماعی بلد نباشی، نمیتوانی تاریخ را خوب نخوانده باشی؛ یعنی تو باید مجهز به چند علم و دانش باشی.
نویسندهها باید به طور ویژه مجهز باشند؛ ولی اینطور نیست.
بله ادبیات پایداری به نسبت ادبیات منظوم گذشته بینرشتهای است. از طرفی شما میبینید که آقای فردوسی سفارشی نداشته است؛ ولی گویا امیدی داشته که در پایان سیسال سلطان محمود وقت یک نوازشی به سر او کند. کار او را که نگاه میکنید، میگویید که امکان ندارد این آدم جغرافی نداند، چون مرزها را دقیق توصیف میکند. این آدم انسانشناسی بلد است، این آدم رنگ میشناسد، رزم میشناسد، سلاحها را میشناسد. ظاهراً شاعر گلوبلبل بداند کافی است. اینهمه فکت از شاهنامه میتوان به بیرون کشید، قصرها و معماری و اسب و تزیینات اسب و سپر و گرز و تمام اینها را تشریح کرده است. این آدم بینرشتهای نبوده است؛ اما مسلط بر تمام علوم زمان خود از جمله دین بوده است؛ یعنی پشتوانه دینی را با داستانهای حماسی خود پیوند زده بود.
بسیاری از آدمهای ما از آموزههای دینی خالی هستند. بسیاری از آموزههای دینی موضوعات کار آنها است. شهیدی که او میخواهد راجع به آن بنویسد به این آموزهها مسلط بوده است و مرامنامه او این بوده است. من خیلی دیدم که میگویند من این کار را نمیفهمم که او چرا اینطور میکرده است؟ بعد ما میگوییم که این یک آیه است، یک روایت است که از امام صادق شنیده بوده و اینطور میکرده است. این آدم حیران شده است؛ چون فقط با روانشناسی جلو رفته است و نمیتواند این رفتار را بفهمد. وقتی ما میخواهیم یک بسیجی، یک رزمنده داوطلب، یک آدمی که در خط مقدم است را تصویر کنیم، به چه لحاظی میگوییم؟ اینکه کولهپشتی دارد، آرپیجی دارد، مهمات دارد و چند تا جیب نارنجک دار؛ ولی من عینی به یاد دارم که در جیب پیراهن یا در کیف بغلی یا در اورکت و هر جایی که جا میشد، مثل پارتیشنبندیهای کامپیوترهای امروزی ورقورق حدیث و روایت در مورد منافقین، اسراف و غیره چیده بود. هیچگاه در معرکه وقت بحث و غیره پیش نمیآمد؛ ولی در پشتجبهه که مثلاً با گروهی بحث کرده بود، برای اینکه بتواند بحث کند اینها را یادداشت کرده بود و همراه خود داشت. ممکن هم بود که در آنجا در فراغت خود یاد دهد.
محقق باید به یک چنین تصوری برسد که اگر جهاننگری و اعتقاد و ایمان یک انسان، او را به اینجا رسانده است که از جان خود بگذرد و در شرایطی که هیچ فشاری، هیچ قیدی و هیچ بگیر و ببندی برای او وجود نداشته، رفته است، باید این را بتواند بفهمد. الان ما کلی کار داریم که میخوانیم، کلی کار که چاپ شده است که اگر برای خارجیها ترجمه کنیم، آنها میگویند اینها به درد نمیخورد. چرا به درد نمیخورد؟ او میگوید انگیزه او معلوم نیست و من انگیزه او را نفهمیدم. انسانها انگیزه نداشته باشند این پارچ را از اینجا برنمیدارند که به اینجا بگذارند، یک دلیل و انگیزهای وجود دارد. بعد این انسان از جان خود گذشته و به آنجا رفته است. محقق این تلاش را نکرده است که برای چه به آنجا رفته است و مدام دارد رزمندگی او را تعریف میکند. پشتوانه تمام این رزمندگیها آن انگیزه است.
من دیروز جایی بودم که برای همین هفته دفاع مقدس صحبت میکردیم. گفتم تا موقعی که باانگیزه فردی به ادبیات پایداری وارد میشوید، مطمئن باشید که نه هیچکسی میشوید و نه میتوانید خالق چیزی باشید که ماندگار باشد. انگیزههای فردی و شخصی بهشدت تاریخ مصرف کوتاهی دارند. شما را بهشدت زود سرد میکنند، زود حالتان عوض میشود و در فاز دیگری وارد میشوید تو باید از بیرون انگیزه بگیرید. یک شخصی است که آسمان خدا به او انگیزه میدهد، شخص دیگر جماران امام، از بسیاری از بچهها که میپرسید میگویند به راه اسلام رفتیم. اگر بتوانید ریز شوید که کجا بود، چه موضعی بود، چه مسجدی بود و پای صحبت چه کسی بود که تو فهمیدی اسلام این ضرورت را ایجاد کرده است. این میتواند برای آن آدم شناخت ایجاد کند. الان من که به کلاس پویندگان و فراگیران که میروم، میبینم که اگر بخواهم از ۲۰ نفر سؤال بپرسم، بیست دقیقه نیم ساعت اول کلاس میرود اما نمیتوانم به اینها بار و تکنیکی بدهم بدون اینکه آنها را بشناسم.
تکنیک مثل سپردن چاقو در کف دست زنگی مست است که در ضربالمثلهای فارسی گفته میشود؛ بنابراین میگویم که دوستان فشرده بگویید از کجا آمدهاید و آمدنتان بهر چیست؟ برای چه آمدهاید؟ وقتی که این را میپرسید شروع میکنند؛ من لیسانس ادبیات گرفتم بعد دیدم کار که نیست، دوستانم گفتند که در این زمینه میتوان کار کرد و من هم دوست داشتم که کار کنم. شخص دیگری پدرش به او گفته بود که اینهمه خواندی چه شدی، پول من را هدر دادی شش ماه وقت داری که به جایی برسی و من هم آمدم که استخدام کنم. بقیه هم همینطور هستند، بیشتر انگیزهها فردی و شخصی است. کافی است که الان یک شوهر برسد و او ازدواج کند، هیچ مسئلهای با این موضوع ندارد که بخواهد پیش برود، هیچ پیوند جانی عمیق و باورمندانه به این موضوع ندارد.
با یکی از اساتید صحبت میکردیم، یکی از آسیبها را اینطور میدیدند که خیلی از افراد باانگیزه غیرشخصی میگویند که برای خدا و دین و غیره میآیند. این خودش از این باب که آموزش نمیبینند، یک آسیب شده است. او میگوید که من آمدم تا بنویسم و بهخاطر خدا هم میخواهم بنویسم. او انگیزه الهی دارد و این خودش کار را خراب کرده است. این انگیزه غیرشخصی باعث شده است تا او که نویسنده و محقق نیست و فقط دغدغه برای نوشتن دارد، شروع به نوشتن کند. این خیلی هم گسترده شده است. ما آدمهایی داریم که کتاب مینویسند؛ ولی درعینحال نویسنده نیستند. این خیلی زیاد است و در ادبیات پایداری آسیب ایجاد کرده است. بعد میگوید این کتاب را کجا دهیم؟ میگوید بالاخره یک بنیادی پیدا میشود که پولی به ما بدهد تا آن را چاپ کنیم.
اصلاً مهمترین عارضه این است که هیچ کتابی در حوزه دفاع مقدس روی زمین نمیماند. یعنی ناشر خصوصی در بدبینانهترین و ضعیفترین حالت در گردن کج کردن و توقعی که میخواهد مقابل ارشاد کل یا ارشاد استان خود داشته باشد، میگوید من کتاب دفاع مقدس و کتاب شهید درآوردم، یعنی شما کاغذ سهمیهای نمیدهید؟ اینگونه طرف لال میشود و سریع باید سهمیه بدهد. او وقت این را ندارد که بخواند و ببیند چه آورده است. پشتصحنه آن هم وجود دارد که پول چاپ را هم از آدمی که آورده، گرفته است.
به خود ارشاد هم دوباره میفروشد.
بله مثلاً به ارشاد هم میفروشد. مسئله سهلانگاری و سهل گرفتن کار نشر در حوزه ادبیات پایداری است که بهراحتی هر چیزی منتشر میشود. من فراوان در طول ماه کارهایی میبینم که میگویم این نهایت یک یادنامه توسط مسجد یک محله است که باید با هزینه ارزان بهصورت جزوه یا دفترچه چاپ شود و پایان یک نماز در آن شب، در آن مناسبت شهادت شهید یا هفته دفاع مقدس بین نمازگزاران توزیع شود. این کتاب نیست، اگر از آن محله و مسجد بیرون بیایید، هیچکس این را نمیفهمد.
نمیتواند برای همان محله کتاب باشد؟ این یک کتاب است که برای این محله نوشته شده است.
بله میشود. نهایت یک مقدار روی آن کار کنید، قدوقواره بدهید و در برد محلی، مثلاً در سطح خمینیشهر و نجفآباد منتشر و توزیع کنید. اینگونه هم میتواند باشد. الان قالبها را دگرگون کردند و ناشرها معمولاً سخت نمیگیرند. حالا از توفیقات الهی است که کاغذ و مقوا و غیره گران شده است. خیلی از افراد بهخاطر این دو پارامتر دست نگه میدارند و کمی مکث میکنند.
بخواهیم آسیب و آفتها را ببینیم، باید سال هزار و سیصد و نود را جلوی خود بگذاریم، اینکه در حوزه ادبیات پایداری ناشرهای دولتی کجا بودهاند و ناشرهای خصوصی کجا بودهاند؟ امروز یعنی چهارده سال، پانزده سال بعد بهخاطر اینکه از جیب خود میدادند و برای هزینههای خود حسابوکتاب داشتند، به لحاظ کیفیت و به لحاظ استانداردهای نشر از ناشرهای دولتی جلو زدهاند. ناشرهای دولتیای که برخوردار بودند، کارشناس داشتند، آدمحسابی داشتند و پنج شش تا موضع اضافی هزینه میکردند تا کار خوب پیش برود، الان جایگاهشان با اینها عوض شده است. به علت درجازدن یا پسرفت ناشران دولتی باید خیلی فکر کرد. این قشنگ مشخص است و ما که نمیخواهیم غیبت کنیم.
نشر صریر در هزار و سیصد و هشتاد با هزار و سیصد و نود قابلمقایسه نیست؛ اما در دهه هزار و چهارصد به بالا کاملاً تعطیل تعریف میشود. در هزار و سیصد و هشتاد و پنج، شش، هفت و هشت، آقای حمید حسام مدیر انتشارات بنیاد حفظ یا سریر بوده است. مدیر هنری آن آقای گل علی بابایی بوده است. همان قواره آن سالهای این آدمها را نگه دارید و آدمهای جایگزین اینهایی که در آن پستها هستند را روی ترازو بگذارید. ما دعوا و دشمنی که با اینها نداریم؛ ولی با موضوع کاری خود نسبت جدی و عمیق ندارند. اینها که عرقی نریختند، دودی نخوردند، راهی نرفتند و قلمی ندارند، همین است که در جدیترین موضوع میمانند.
نویسنده:مهدی صفاییمنشمحقق برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.
