
بسم الله الرحمن الرحیم
معرفی:
کتاب را بدون آب وتاب می توان در دو کلمه توصیف کرد: «شرح رفاقت».حمید داودآبادی که رفاقت عمیقی با شهید مصطفی کاظمزاده دارد، سعی کرده هر آنچه که از او در یاد دارد را به رشته تحریر درآورد. نباید انتظار روایت کامل زندگی شهید را از این کتاب داشته باشیم. هرچه که هست داستان رفاقت است و خاطراتش. نویسنده در چند سطر به صورت مختصر به تولد شهید اشاره میکند و در چند داستان به برخی از خصوصیات فردی و خانوادگی او و پس از آن وارد شرح ماجرای رفاقت خود با شهید میشود. داستان اصلی از جایی شروع میشود که نویسنده قصد اعزام به جبهه را دارد و شهید، او را از نوع جراحت و تاریخ بازگشت مطلع میکند و ملتمسانه از او خواهش میکند که به جبهه نرود تا هم آسیب نبیند و هم اینکه ماه آینده با همراه یکدیگر راهی جبهه شوند.
نویسنده شرح مفصلی از اعزام خود به جبهه ارائه میدهد و بعد از آن، روایت جراحت و بازگشتش به تهران را بیان میکند؛ روایتی که نشان میدهد پیشبینی شهید درست از آب درآمدهاست. مولف یک بار دیگر هم بدون آنکه شهید مطلع شود به جبهه میرود و برمیگردد و در همین زمان، انگیزه شهید برای حضور در جبهه بیشتر میشود. مادر شهید که از قصد فرزند خود مبنی بر اعزام به جبهه مطلع شده به سراغ نویسنده میرود و با تهدید و خواهش از او میخواهد که فرزندش را از رفتن به جبهه منصرف کند. نویسنده هم البته با مادر شهید همکاری میکند ولی شهید که قصدی جدی دارد کوتاه نمیآید و در نهایت پس از کشوقوسهای فراوان با خانواده و مسئولین، بالاخره در کنار مولف به جبهه اعزام میشود. در جبهه غرب مصطفی و حمید خود را پسرخاله معرفی میکنند تا از همدیگر جدا نشوند. حمید چندباری تلاش میکند که مصطفی را به تهران برگرداند ولی موفق نمیشود. در کشاکش آموزشها و تمرینات، محل استقرار رزمندگان در سومار بمباران میشود و حمید و مصطفی جان سالم به در میبرند. چند روز بعد، زمانی که مصطفی و حمید در سنگر مستقر شده بودند، مصطفی شهادت خود در چند ساعت آینده را پیشبینی میکند و در نهایت همانند مرتبه قبل پیشبینی شهید محقق میشود و او به شهادت میرسد. نویسنده در همینجا خط داستان را قطع میکند و برای انتهای قسمت نوشتاری کتاب، چند خاطره مرتبط با شهید را بیان میکند.
نگاه نویسنده در روایت داستان بیشتر به سمت درون جبهه خودیست تا دشمن و ما به صورت محدود شاهد تصویرگری دشمن، انگیزه و نوع دشمنی او هستیم و آنچه که از دشمن روایت میشود نیز بیشتر مربوط به عملکرد منافقین داخلی است. همین تمرکز نگاه بر جبهه خودی باعث انعکاس هر چه بیشتر فرهنگ رزمندگان و خانواده ایشان در کتاب شده است؛ البته انعکاسی بدون رتوش و صریح که نویسنده خود را متعهد به روایت همه واقعیت میداند و نه واقعیتِ خوب. برای نمونه نویسنده ابایی ندارد از سوءبرداشت خود در مورد یکی از شهدای محله و ریشه آن سوء برداشت بگوید و جلوتر اعتراف کند که اشتباه کرده است. و یا آنکه شوخیهای ناشایست یکی از لاتهای حاضر در جبهه (یا به قول نویسنده لاط) با شهید را بیان کند. کتاب پر است از تصویرهای اینچنینی. وقایع کتاب در سال ۶۱ رقم میخورد و محل وقوع آن در شهر تهران و جبهه غرب و جنوب است.
ساختار:
نویسنده شرح رفاقت خود با شهید را در قالب حدود چهل فصل بیان کرده که هر فصل شامل چندین متن مرتبط با یکدیگر است. به جز فصول ابتدایی و انتهایی که نسبت به سیر اصلی کمی فاصله دارند، بقیه فصلها در کنار یکدیگر روایتی منسجم را تشکیل میدهند. راوی و نویسنده یکی است و زاویه دید نویسنده، اول شخص. یعنی رفاقت خود با شهید را وسط گذاشته و آن را با خاطرات مرتبط تزیین کرده است و البته در این میانه گاه داستانهای فرعی مانند داستان حاجی مهیاری و یا برادران دوقلوی پرورشگاهی به نام ثاقب و ثابت را هم روایت میکند. روایتی آمیخته از لبخند و اشک. نویسنده با داستانهای فرعی سعی در تصویر افراد مختلف و فرهنگها و روحیههای مختلف ایشان دارد. روایت از خانواده شهید و خانواده خود، از دوقلوهای ثاقب و ثابت و از فرماندهی که همسرش به علت حضور او در جبهه درخواست طلاق داده بود، نمونههای تصویرگری نویسنده از فرهنگ مقاومت در بین اقشار مختلف و در مقابل، روایت جنایات منافقین در سختترین شرایط، نمونهای از تصویرگری فرهنگ خودفروختگی در برخی از افراد است.
سبک نگارش:
به تناسب موضوع کتاب که شرح یک رفاقت است و بنا به روحیه نویسنده که در برخی کتابهای دیگر (مانند جلد اول کتاب جاسوس بازی) هم چندان از ارجاع و استناد استفاده نکرده، در این کتاب هیچ استناد و ارجاعی وجود ندارد. گاهی البته امکان آن هم وجود نداشته چرا که راوی داستان خود تنها شاهد ماجراست. پس در نهایت میتوان این اثر که داستانی واقعی دارد را در زمره کتابهای داستانی و ادبی شمرده شود.قلم مؤلف پر از تعلیقهای ریز و درشت است. این تعلیقها سبک و سیاق سادهای دارند و نویسنده اهتمام خود را بهجای پرداختهای ظاهری، بر روی محتوا گذاشته است. تعلیقها هرچند ساده گاه برخی از آنها مانند نحوه پیشبینی شهید از مجروح شدن مولف، بدون جواب میماند! البته شاید این تعلیق برای نویسنده هم بهصورت تعلیق باقی مانده باشد.نویسنده به دور از پیچیدگی در عبارتپردازی و تصویرگری، وقایع و شخصیتها را به مخاطب مینمایاند. به جز شروع کتاب که برخی نکات از جمله مراحل رشد رفاقت در پرده ابهام میماند و بهنظر جا داشت که نویسنده به آن بپردازد، بقیه سطور به دور از ابهام است.
قلم آقای داودآبادی صریح و شفاف است و هر چه در دل داشته را به نحوی که احساساتش کامل به مخاطب منتقل شود به رشته تحریر درآورده. به طور مثال ناراحتی خود را از شهادت هممحلهایاش که انتظار شهادت او را نداشت و جلوتر متوجه شد که اشتباه کرده طی یک داستان بیان میکند. بهگمانم انتقال حسوحال چنان برای مؤلف مهم بوده که اگر جایی مجبور شده به هر دلیل دست به عصا قلم بزند، باز هم با نیش قلم حس خود را منتقل کرده. برای نمونه عامدانه کلمه «لاط» را با «ط» نوشته و آن را تکرار کرده که شدت نفرتش را از ماجرایی که نقل میکند و باعث و بانی آن، برساند.
با وجود آنکه این کتاب یک کتاب داستانی است ولی از تصویرپردازیهای دور و دراز این روزهای داستانها و رمانها به دور است و این مسئله را باید جزو ویژگیهای مثبت کتاب برشمرد. قلم نویسنده روان و در عین حال قلمی معمولی است و نمیتوان قلم نویسنده را مختص به خود او دانست. با آنکه نویسنده تکلیف خود را با زبان نگارشی مشخص کرده ولی مردد بودن قلم در انتخاب زبان پارهای از محاورات در اواخر کتاب و همچنین برخی ضعفهای زبانی از دید مخاطب تیزبین به دور نمیماند. برای مثال در عبارت «از وقتی اومدم ایران، در طول هفته، دو یا سه بار به بهشتزهرا میروم» صفحه ۲۳۶ کلمه «اومدم» به زبان گویشی به نگارش درآمده و «میروم» به زبان نوشتار. یا در انتهای همین صفحه میتوان ضعف زبانی را در عبارت «یک حس عجیبی دارم» مشاهده کرد.
محتوا:
کسی که کتاب را مطالعه کرده باشد و اندکی در زمینه کارهای تربیتی فعالیت داشته باشد، شاید تردید من در بیان این سطور را متوجه شود. محتوای کتاب همانطور که گفته شد پیرامون رفاقت بین نویسنده و شهید است. اگر با عینک بدبینی به این رفاقت نگاه شود میتوان گفت که این رفاقتی عمیق اگر در فضایی غیر از فضای انقلاب و جبهه شکل میگرفت، به عنوان نوعی آسیب شناخته میشد. نویسنده گاه با نیش قلم و گاه به صراحت حساسیت بقیه نسبت به عمق رفاقت خود با شهید را بیان کرده است. با این مقدمه شاید بتوان گفت که این نوع رفاقت قابلیت الگوگیری در همه شرایط و برای همه افراد را ندارد. شرایط خاصی بوده، افرادش هم خاص بودند و این عاطفه عمیق بین آنها نه تنها مشکلساز نشده بلکه باعث پیشرفت هم شده است. حمید و مصطفی هر دو نوجوانند و رفاقت عمیق در سن نوجوانی کمی عادی است ولی بهنظر این عمق از رفاقت قابل الگوگیری در همه شرایط و برای همه کس نیست. اما اگر با چشمی مثبتنگر به ماجرا نگاه شود شاید بتوان گفت که نویسنده یک رفاقت عمیق مفید را به تصویر کشیده است. جایی که دو رفیق به جای آنکه برای یکدیگر آسیبزا باشند، بستر رشد همدیگر را فراهم میکنند. نشانه رفاقت سالم هم آنکه سی سال پس از شهادت مصطفی، آقای داودآبادی این کتاب را مینویسد و از رفیق دیرینه خود یاد میکند و راهورسم و مرام صحیح او را جلوی چشمان میآورد. از جمله رفتارهای شهید که نویسنده اصرار دارد در جایجای کتاب آن را نشان دهد، اهمیت شهید به دینداری و ارتقا و رشد دینی جامعه است. شهید نه تنها خود از گناه دوری میکند بلکه در پردههای متعدد سعی در جلوگیری از گناه بقیه نیز دارد؛ مثلا در مواجهه با دو دختری که به او ابراز علاقه میکنند یا هم محلهایهایی که رفتارهای ناصوابی دارند.
صراحت نویسنده در بیان وقایع، اشک و لبخندهای زیادی را به دنبال دارد. مؤلف ماجرای شهیدی که اهل خلاف بوده را با اسم و رسمش بیان میکند و یا در مقابل به لاتی که در جبهه حضور یافته ولی از کارهای ناشایست خود دست برنداشته هم چند صفحهای را اختصاص میدهد. در برخی کتابها از این موارد چشمپوشی میکنند یا در لفافه از آن صحبت میکنند که نویسنده راه صراحت را انتخاب کرده است. بیگمان بیان چهرهای واقعیتر و بهدور از فانتزی از جبهه و شهید و شهادت و خائن و خیانت، مسیر را برای دیگران روشنتر میکند.
صراحت راوی در بیان خاطرات و همچنین اصرار او بر بیان رفتارها و مواضع شفاف دینمدارانه شهید (مثل آنچه که در وصیتنامه شهید آمده) نشان میدهد که بیش از آنکه به دنبال تاریخنگاری صرف باشد، به دنبال روشنگری و هدایت نسل جوان است. و نخ تسبیح همه وقایع کتاب، مسئله دینداری و کوشش و جهاد در مسیر دین است.
نشر:
با توجه به محتوای کتاب، مخاطب این کتاب را باید قشر نوجوان و جوان دانست و بنا به سلیقه ایشان هم میبایستی کتاب را تدوین کرد و آراست. بر همین اساس بهنظر تصویر جلد برخلاف صفحهآرایی و حجم صفحات، چندان به ذائقه فعلی نوجوانان و جوانان سازگار نیست. کتاب «دیدم که جانم میرود» توسط نشر شهید کاظمی در ۲۶۴ صفحه منتشر شده است که حجم مناسبی برای مخاطب دارد. حجم مناسب کتاب در کنار روایت جذاب و روان نویسنده کتابی خوشخوان را پدید آورده که با خیال راحت میتوان آن را به جوان و نوجوان توصیه کرد.
جمع بندی:
آقای داودآبادی در شرح رفاقت خود با شهید مصطفی کاظمزاده به دنبال روشنگری مسیر صحیح در جامعه است. قلم روان و صریح، روایتگری جذاب، فراز و فرود وقایع در کنار شخصیت دغدغهمند، زلال و مجاهد شهید اثر مناسبی برای نوجوان و جوان را پدید آورده است. به نظر میرسد علاوه بر موارد فوق، بخشی از جذابیت کتاب در اثر سوز دل نویسنده در فراق رفیق شهید خود است. شهید برای آقای داودآبادی «جان» بوده و «دیدم که جانم میرود» شرح فراق از جان است و برآمده از دل و به همین علت دلنشین شده چرا که هر سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند. این دلنشینی باعث شده است ایراداتی نظیر نقصان در شخصیت پردازی از شهید (به خصوص منظور نحوه شکلگیری رفاقت و دیگر ابعاد زندگی شهید است که در کتاب یاد نشده)، تعلیق بیسرانجام، معدود ضعفهای زبانی و طراحی جلد نهچندان جذاب به چشم نیاید. به عنوان پیشنهاد بهنظر میرسد چنانچه نویسنده هدف این رفاقت را پررنگتر میکرد بهتر بود که مخاطب نوجوان آن دچار سطحینگری و فروغلتیدن در روابط عاطفی اشتباه نشود.
