نظرگاه

شرح رفاقت در سیر شهادت

نقد و بررسی کتاب دیدم که جانم میرود

علیرضا کیانی مقدمنویسنده:علیرضا کیانی مقدممنتقد

بسم الله الرحمن الرحیم

معرفی:

کتاب را بدون آب­ وتاب می توان در دو کلمه توصیف کرد: «شرح رفاقت».حمید داودآبادی که رفاقت عمیقی با شهید مصطفی کاظم­زاده دارد، سعی کرده هر آنچه که از او در یاد دارد را به رشته تحریر درآورد. نباید انتظار روایت کامل زندگی­ شهید را از این کتاب داشته باشیم. هرچه که هست داستان رفاقت است و خاطراتش. نویسنده در چند سطر به صورت مختصر به تولد شهید اشاره می­کند و در چند داستان به برخی از خصوصیات فردی و خانوادگی او و پس از آن وارد شرح ماجرای رفاقت خود با شهید می­شود. داستان اصلی از جایی شروع می­شود که نویسنده قصد اعزام به جبهه را دارد و شهید، او را از نوع جراحت و تاریخ بازگشت مطلع می­کند و ملتمسانه از او خواهش می­کند که به جبهه نرود تا هم آسیب نبیند و هم اینکه ماه آینده با همراه یکدیگر راهی جبهه شوند.

نویسنده شرح مفصلی از اعزام خود به جبهه ارائه می­دهد و بعد از آن، روایت جراحت و بازگشتش به تهران را بیان می­کند؛ روایتی که نشان میدهد پیش­بینی شهید درست از آب درآمده­است. مولف یک بار دیگر هم بدون آنکه شهید مطلع شود به جبهه می­رود و برمی­گردد و در همین زمان، انگیزه شهید برای حضور در جبهه بیشتر می­شود. مادر شهید که از قصد فرزند خود مبنی بر اعزام به جبهه مطلع شده به سراغ نویسنده می­رود و با تهدید و خواهش از او می­خواهد که فرزندش را از رفتن به جبهه منصرف کند. نویسنده هم البته با مادر شهید همکاری می­کند ولی شهید که قصدی جدی دارد کوتاه نمی­آید و در نهایت­ پس از کش­وقوس‌های فراوان با خانواده و مسئولین، بالاخره در کنار مولف به جبهه اعزام می­شود. در جبهه غرب مصطفی و حمید خود را پسرخاله معرفی می­کنند تا از همدیگر جدا نشوند. حمید چندباری تلاش می­کند که مصطفی را به تهران برگرداند ولی موفق نمی­شود. در کشاکش آموزش­ها و تمرینات، محل استقرار رزمندگان در سومار بمباران می­شود و حمید و مصطفی جان سالم به در می­برند. چند روز بعد، زمانی که مصطفی و حمید در سنگر مستقر شده بودند، مصطفی شهادت خود در چند ساعت آینده را پیش­بینی می­کند و در نهایت همانند مرتبه قبل پیش­بینی شهید محقق می­شود و او به شهادت می­رسد. نویسنده در همین­جا خط داستان را قطع می­کند و برای انتهای قسمت نوشتاری کتاب، چند خاطره مرتبط با شهید را بیان می­کند.

نگاه نویسنده در روایت داستان بیشتر به سمت درون جبهه خودی­ست تا دشمن و ما به صورت محدود شاهد تصویرگری دشمن، انگیزه و نوع دشمنی او هستیم و آن­چه که از دشمن روایت می­شود نیز بیشتر مربوط به عملکرد منافقین داخلی است. همین تمرکز نگاه بر جبهه خودی باعث انعکاس هر چه بیشتر فرهنگ رزمندگان و خانواده ایشان در کتاب شده است؛ البته انعکاسی بدون رتوش و صریح که نویسنده خود را متعهد به روایت همه واقعیت می­داند و نه واقعیتِ خوب. برای نمونه نویسنده ابایی ندارد از سوءبرداشت خود در مورد یکی از شهدای محله و ریشه آن سوء برداشت بگوید و جلوتر اعتراف کند که اشتباه کرده است. و یا آنکه شوخی­های ناشایست یکی از لات­های حاضر در جبهه (یا به قول نویسنده لاط) با شهید را بیان کند. کتاب پر است از تصویرهای این­چنینی. وقایع کتاب در سال ۶۱ رقم می­خورد و محل وقوع آن در شهر تهران و جبهه غرب و جنوب است.

ساختار:

نویسنده شرح رفاقت خود با شهید را در قالب حدود چهل فصل بیان کرده که هر فصل شامل چندین متن مرتبط با یکدیگر است. به جز فصول ابتدایی و انتهایی که نسبت به سیر اصلی کمی فاصله دارند، بقیه فصل­ها در کنار یکدیگر روایتی منسجم را تشکیل می­دهند. راوی و نویسنده یکی است و زاویه دید نویسنده، اول شخص. یعنی رفاقت خود با شهید را وسط گذاشته و آن را با خاطرات مرتبط تزیین کرده است و البته در این میانه گاه داستان­های فرعی مانند داستان حاجی مهیاری و یا برادران دوقلوی پرورشگاهی به نام ثاقب و ثابت را هم روایت می­کند. روایتی آمیخته از لبخند و اشک. نویسنده با داستان­های فرعی سعی در تصویر افراد مختلف و فرهنگ­ها و روحیه­های مختلف ایشان دارد. روایت از خانواده شهید و خانواده خود، از دوقلوهای ثاقب و ثابت و از فرماندهی که همسرش به علت حضور او در جبهه درخواست طلاق داده بود، نمونه­های تصویرگری نویسنده از فرهنگ مقاومت در بین اقشار مختلف و در مقابل، روایت جنایات منافقین در سخت­ترین شرایط، نمونه­ای از تصویرگری فرهنگ خودفروختگی در برخی از افراد است.

سبک نگارش:

به تناسب موضوع کتاب که شرح یک رفاقت است و بنا به روحیه نویسنده که در برخی کتاب­های دیگر (مانند جلد اول کتاب جاسوس بازی) هم چندان از ارجاع و استناد استفاده نکرده، در این کتاب هیچ استناد و ارجاعی وجود ندارد. گاهی البته امکان آن هم وجود نداشته چرا که راوی داستان خود تنها شاهد ماجراست. پس در نهایت می‌توان این اثر که داستانی واقعی دارد را در زمره کتاب­های داستانی و ادبی شمرده شود.قلم مؤلف پر از تعلیق­های ریز و درشت است. این تعلیق­ها سبک و سیاق ساده­ای دارند و نویسنده اهتمام خود را به­جای­ پرداخت­های ظاهری، بر روی محتوا گذاشته است. تعلیق­­ها هرچند ساده گاه برخی از آن­ها مانند نحوه پیش­بینی شهید از مجروح شدن مولف، بدون جواب می­ماند! البته شاید این تعلیق برای نویسنده هم به­صورت تعلیق باقی مانده­ باشد.نویسنده به دور از پیچیدگی در عبارت­پردازی و تصویرگری، وقایع و شخصیت­ها را به مخاطب می­نمایاند. به جز شروع کتاب که برخی نکات از جمله مراحل رشد رفاقت در پرده ابهام می­ماند و به­نظر جا داشت که نویسنده به آن بپردازد، بقیه سطور به دور از ابهام است.

قلم آقای داودآبادی صریح و شفاف است و هر چه در دل داشته را به نحوی ­که احساساتش کامل به مخاطب منتقل ­شود به رشته تحریر درآورده. به طور مثال ناراحتی خود را از شهادت هم­محله­ای­اش که انتظار شهادت او را نداشت و جلوتر متوجه شد که اشتباه کرده طی یک داستان بیان می­کند. به­گمانم انتقال حس­وحال چنان برای مؤلف مهم بوده که اگر جایی مجبور شده به هر دلیل دست به عصا قلم بزند، باز هم با نیش قلم حس خود را منتقل کرده. برای نمونه عامدانه کلمه «لاط» را با «ط» نوشته و آن را تکرار کرده که شدت نفرتش را از ماجرایی که نقل می­کند و باعث و بانی آن، برساند.
با وجود آنکه این کتاب یک کتاب داستانی است ولی از تصویرپردازی­‌های دور ­و دراز این روزهای داستان­­ها و رمان­ها به دور است و این مسئله را باید جزو ویژگی­های مثبت کتاب برشمرد. قلم نویسنده روان و در عین حال قلمی معمولی است و نمی­توان قلم نویسنده را مختص به خود او دانست. با آن­که نویسنده تکلیف خود را با زبان نگارشی مشخص کرده ولی مردد بودن قلم در انتخاب زبان پاره­ای از محاورات در اواخر کتاب و همچنین برخی ضعف­های زبانی از دید مخاطب تیزبین به دور نمی­ماند. برای مثال در عبارت «از وقتی اومدم ایران، در طول هفته، دو یا سه بار به بهشت­زهرا می­روم» صفحه ۲۳۶ کلمه «اومدم» به زبان گویشی به نگارش درآمده و «می­روم» به زبان نوشتار. یا در انتهای همین صفحه می­توان ضعف زبانی را در عبارت «یک حس عجیبی دارم» مشاهده کرد.

محتوا:

کسی که کتاب را مطالعه کرده باشد و اندکی در زمینه کارهای تربیتی فعالیت داشته باشد، شاید تردید من در بیان این سطور را متوجه شود. محتوای کتاب همانطور که گفته شد پیرامون رفاقت بین نویسنده و شهید است. اگر با عینک بدبینی به این رفاقت نگاه شود می­توان گفت که این رفاقتی عمیق اگر در فضایی غیر از فضای انقلاب و جبهه شکل می­گرفت، به عنوان نوعی آسیب شناخته می­شد. نویسنده گاه با نیش قلم و گاه به صراحت حساسیت بقیه نسبت به عمق رفاقت خود با شهید را بیان کرده است. با این مقدمه شاید بتوان گفت که این نوع رفاقت قابلیت الگوگیری در همه شرایط و برای ­همه افراد را ندارد. شرایط خاصی بوده، افرادش هم خاص بودند و این عاطفه عمیق بین آن­ها نه تنها مشکل­ساز نشده بلکه باعث پیشرفت هم شده است. حمید و مصطفی هر دو نوجوانند و رفاقت عمیق در سن نوجوانی کمی عادی است ولی به­نظر این عمق از رفاقت قابل الگوگیری در همه شرایط و برای همه کس نیست. اما اگر با چشمی مثبت­نگر به ماجرا نگاه شود شاید بتوان گفت که نویسنده یک رفاقت عمیق مفید را به تصویر کشیده است. جایی که دو رفیق به جای آنکه برای یکدیگر آسیب­زا باشند، بستر رشد همدیگر را فراهم می­کنند. نشانه رفاقت سالم هم آنکه سی ­سال پس از شهادت مصطفی، آقای داودآبادی این کتاب را می­نویسد و از رفیق دیرینه خود یاد می­کند و راه­و­رسم و مرام صحیح او را جلوی چشمان می­آورد. از جمله رفتارهای شهید که نویسنده اصرار دارد در جای­جای کتاب آن را نشان دهد، اهمیت شهید به دین­داری و ارتقا و رشد دینی جامعه است. شهید نه تنها خود از گناه دوری می­کند بلکه در پرده­های متعدد سعی در جلوگیری از گناه بقیه نیز دارد؛ مثلا در مواجهه با دو دختری که به او ابراز علاقه می­کنند یا هم محله­ای­هایی که رفتارهای ناصوابی دارند.

صراحت نویسنده در بیان وقایع، اشک و لبخندهای زیادی را به دنبال دارد. مؤلف ماجرای شهیدی که اهل خلاف بوده را با اسم و رسمش بیان می­کند و یا در مقابل به لاتی که در جبهه حضور یافته ولی از کارهای ناشایست خود دست برنداشته هم چند صفحه­ای را اختصاص می­دهد. در برخی کتاب‌ها از این موارد چشم‌پوشی می­کنند یا در لفافه از آن صحبت می­کنند که نویسنده راه صراحت را انتخاب کرده است. بی­گمان بیان چهره­ای واقعی­تر و به­دور از فانتزی از جبهه و شهید و شهادت و خائن و خیانت، مسیر را برای دیگران روشن­تر می­کند.
صراحت راوی در بیان خاطرات و همچنین اصرار او بر بیان رفتارها و مواضع شفاف دین­مدارانه شهید (مثل آن­چه که در وصیت­نامه شهید آمده) نشان می­دهد که بیش از آنکه به دنبال تاریخ­نگاری صرف باشد، به دنبال روشنگری­ و هدایت نسل جوان است. و نخ تسبیح همه وقایع کتاب، مسئله دین­داری و کوشش و جهاد در مسیر دین است.

نشر:

با توجه به محتوای کتاب، مخاطب این کتاب را باید قشر نوجوان و جوان دانست و بنا به سلیقه ایشان هم می­بایستی کتاب را تدوین کرد و آراست. بر همین اساس به­نظر تصویر جلد برخلاف صفحه­آرایی و حجم صفحات، چندان به ذائقه فعلی نوجوانان و جوانان سازگار نیست. کتاب «دیدم که جانم می­رود» توسط نشر شهید کاظمی در ۲۶۴ صفحه منتشر شده است که حجم مناسبی برای مخاطب دارد. حجم مناسب کتاب در کنار روایت جذاب و روان نویسنده کتابی خوشخوان را پدید آورده که با خیال راحت می­توان آن را به جوان و نوجوان توصیه کرد.

جمع بندی:

آقای داودآبادی در شرح رفاقت خود با شهید مصطفی کاظم­زاده به دنبال روشنگری مسیر صحیح در جامعه ا­ست. قلم روان و صریح، روایتگری جذاب، فراز و فرود وقایع در کنار شخصیت دغدغه­مند، زلال و مجاهد شهید اثر مناسبی برای نوجوان و جوان را پدید آورده است. به­ نظر می­رسد علاوه بر موارد فوق، بخشی از جذابیت کتاب در اثر سوز دل نویسنده در فراق رفیق شهید خود است. شهید برای آقای داودآبادی «جان» بوده و «دیدم که جانم می­رود» شرح فراق از جان است و برآمده از دل و به همین علت دلنشین شده چرا که هر سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند. این دلنشینی باعث شده است ایراداتی نظیر نقصان در شخصیت پردازی از شهید (به خصوص منظور نحوه شکل­گیری رفاقت و دیگر ابعاد زندگی شهید است که در کتاب یاد نشده)، تعلیق­ بی­سرانجام، معدود ضعف­های زبانی و طراحی جلد نه­چندان جذاب به چشم نیاید. به عنوان پیشنهاد به­نظر می­رسد چنانچه نویسنده هدف این رفاقت را پررنگ­تر می­کرد بهتر بود که مخاطب نوجوان آن دچار سطحی­نگری و فروغلتیدن در روابط عاطفی اشتباه نشود.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا