نظرگاه

جنگ به مثابه بختک / نقدی بر رمان نوجوان دود پشت تپه

 

رضا کلیوندینویسنده:رضا کلیوندیمنتقد

به ‌نام او

محمدرضا بایرامی در «دود پشت دود» جنگ را مثل یک بختک به تصویر کشده است. کتابی که راوی آن نوجوانی به نام عزیز است و به مرور وقایعی از روستای تلخ‌رود را به خاطر می‌آورد.

خاطرات عزیز به سال نو گره خورده‌اند و التبه تدارک آتش‌بازی چهارشنبه‌سوری و چیدن گل‌ بنفشه برای سفره‌ی عید. برای عزیز جنگ چیزی غریب و دور است. برادر بزرگترش یعنی طاهر رزمنده است ولی خودش درکی از جنگ ندارد و بیشتر درگیر عروسی احتمالی شیرین، دخترعمویش، با طاهر است و در انتظار برگشتن برادر و دیدن دوباره‌ او به سر می‌برد.

ما قصه‌ی «دود پشت دود» را از زبان عزیز می‌شنویم. روایت اول شخص و آمیخته به همین رویاهای بچگانه که ته دردسرش امتحان انشای ترم است و نهایت آرزویش هم چیدن بنفشه و خار و گَوَن برای عید و چهارشنبه‌سوری. عزیز ذهنی آشفته دارد و به مرور خاطراتش را به یاد می‌آورد و گویا همراه مخاطب خودش هم به همان رویا می‌رود.

مدت زیادی طول نمی‌کشد و جنگ خودش را به روستای تلخ‌رود هم می‌رساند. آن هم درست شب چهارشنبه‌سوری. رویا پایان می‌یابد و عزیز و هم سن و سال‌هایش مجبورند برای زندگی‌شان دست به یقیه‌ی بختکی به نام جنگ شوند؛ بختک واژه‌ای دوهجایی است که دهخدا آن را کابوس معنا کرده است.  کابوسی که یکباره سر می‌رسد و همه زندگی عزیز و خانواده‌اش را صاحب می‌شود.

 

زنده، اصیل، و ساده

محمدرضا بایرامی دیالوگ‌های چندمتری به هم نبافته تا جنگ و بدی‌هایش را بیان کند. او عوض پرچانگی فضایی اصیل و ساده از محیطی روستایی به نام تلخ‌رود ساخته است. جایی که رگه‌هایی از جنگ مشخص است، برای مثال برادر بزرگ‌ترِ راوی رزمنده است و به علت دور بودن از خانه هنوز نتوانسته ازدواج کند ولی این رگه‌ها محدود است. اهالی زندگی خودشان را دارند و همه در تدارک رسیدن عید هستند. فضایی که از طریق خاطرات عزیز طی چند اتفاق مثل امتحان انشا و جمع کردن خار و گون و بنفشه و رسوم سنتی مثل شال‌اندازی برای ما واقعیتی ملموس و زنده پیدا می‌کند. بایرامی با خلق‌ صحنه‌هایی در امتداد هم رویایی از یک زندگی روستایی برایمان می‌سازد؛ چنانکه ما هم در تجربیات عزیز شریک شویم. همراه او خار جمع می‌کنیم. همراه او به کوه می‌رویم و بنفشه می‌چینیم. و با همان ذوق و شوق روسری و شال دست می‌گیریم تا در مراسم شال‌اندازی شرکت کنیم و از سقف خانه‌ها در چهارشنبه‌سوری آویزان شویم تا هدیه و عیدی بگیریم.

خواننده در کتاب دود پشت تپه همراه عزیز به گذشته‌اش می‌رود و چون صحنه‌ها تسلسل وقایع به‌جایی دارند و از جزییات کافی بهره برده‌اند در آن پا گیر می‌شود. مخاطب همراه عزیز در گیرودار چهارشنبه‌سوری و شال‌اندازی است و پاگیر شده که بختک هم از راه می‌رسد و چند توپ دوربرد روستا را هدف قرار می‌دهند.

 

مُرده‌های بی‌خانمان

در میانه‌های کتاب صحنه‌ای هست از بمباران قبرستان روستا. در نتیجه بمباران‌های اولیه روستا تخلیه شده که خود نمادی است برای مختل شدن جریان زندگی. محمدرضا بایرامی به همین بسنده نکرده است. در صحنه بمباران قبرستان، جمجمه‌ی مرده‌ای در مسیر آب چشمه قرار می‌گیرد. مرگ، جای زندگی را می‌گیرد، بختک بر داستان چیره شده است و حتی مردگان هم از خواب خوش محروم می‌شوند. مردم سرگردانند و مواجهه اولیه‌شان با گلوله‌های توپ همان مواجهه بختک با زندگی رویایی است. غریب و ناشناخته و ناخوانده که می‌کُشد، می‌سوزاند، و آواره می‌کند.

جنگ زندگی را از مسیر ابتدایی‌اش خارج می‌کند و قبل از آنکه اهالی متوجه شوند با چه روبه‌رو بوده‌اند، با سلاح شیمیایی مورد حمله قرار می‌گیرند. تیر خلاصی که بعد از آن  رویای برگشت به زندگی عادی هم محو می‌شود. و «دود پشت تپه» ماجرای دیدن همان دود حمله‌ی شیمیایی از دور است. تیر خلاصی که بازگشت به زندگی عادی را غیرممکن می‌کند.

 

رمان با سوژه نوجوان یا رمان نوجوان

رمان سیری منطقی دارد. یک جانباز شیمیایی که همان عزیز است را در مقام راوی نشانده و به مرور ما را به خاطرات گذشته‌ی او می‌برد. بهانه‌ی روایت عزیز است که به یک ماشین تایپ دسترسی پیدا می‌کند. او در اثر همان بمباران شیمیایی نابینا شده تصمیم می‌گیرد خاطراتش را بنویسد. خاطرات گذشته‌ای که آینده‌‌ی او هم هست و نمی‌تواند ازشان فرار کند. کتاب در دو فصل اول پرش‌های زمانی زیادی دارد. پرش‌هایی که نشان از آشفتگی دارد و بی‌تابی ذهنی نویسنده را می‌رساند و گاهی تنه به رویا و خیال و کابوس هم می‌زند. کابوس جنگ در همین بستر تعریف می‌شود و کل قصه‌ی «دود پشت تپه» معنا می‌یابد. دو یا سه فصل ابتدایی از جهاتی شبیه به جریان سیال ذهن هم هست. تصاویر آزادانه و بدون قید و بند روایت می‌شوند و پراکنده به نظر می‌رسند و نشان از شرایط ذهنی راوی دارند و با شرح‌ها و خواب‌ها و ترس‌ها رنگ و لعاب گرفته‌اند. ولی این شرایط در همان فصل‌های ابتدایی تمام می‌شود و بعد از آن شاهد توالی زمانی و خاطرات به هم پیوسته هستیم و خبر چندانی از آشفتگی نیست. چند صفحه ابتدایی تناسب کمی با رمان نوجوان دارد. موضوعش نوجوان است ولی نثرش ثقیل است و به متن‌های ادبی نزدیک شده است. متنی که جریان سیال وقایع و پیچیدگی ناشی از سلاح‌های شیمیایی هم به آن اضافه شده است. همه‌ی این موارد دست در دست هم فصل‌های ابتدایی «دود پشت تپه» را برای نوجوان‌ها یا شاید حتی مخاطب عمومی سخت‌خوان می‌کند. موضوعی که به مرور مرتفع می‌شود و هر چه سیر روایت جلوتر می‌آید روانی و نسبت سوژه نوجوانش با مخاطب نوجوان را باز می‌یابد. امری که البته به قیمت صدمه به بهانه‌ی روایی تمام می‌شود و دیگر خبری از آن پناه بردن به خاطره‌ها و آَشفتگی زمانی و جریان سیال نیست و همه این‌ها به پلی برای رفتن به گذشته تقلیل می‌یابند.

 

تمرکز بر دشمن

در دودها پشت تپه، برگه‌ی سیاه تاریخ جنگ تحمیلی را می‌خوانیم. چنانچه درباره‌ی هر واقعه‌ی تاریخی دو روی سپید و سیاه، خیر و شر، یا همان قهرمان و ضدقهرمان مطرح می‌شود. مردم و انقلاب اسلامی داستان ایستادگی آن‌ها در دفاع مقدس ماجرای قهرمان‌های این جنگ هشت‌ساله‌ است و ماجرای دشمن و ارتش بعث ضدقهرمان. ضدقهرمانی که با توجه «دود پشت تپه» در شرارت به نهایت رسیده و کم آوردن و ناتوانی‌اش در میدان نظامی را با سلاح شیمیایی جواب می‌دهد. دشمنی که مثل بختک وارد قلمروی زندگی مردم شده است. مردمی که در گیرودار رسیدن نوروز و قول و قرار عروسی هستند. و همه‌ی این‌ها را می‌توان نماد از یک کل منسجم گرفت. جای مردم تلخ‌رود مردم کل ایران را در ابتدای مهر ۱۳۵۹ بنشانید. انقلاب نوپایی که تازه نوید رسیدن نوروز را داده و بعد به یکباره با غولی ماشینی و دشمنی قداره‌کش روبه‌رو می‌شود که هیچ مرز اخلاقی‌ای نمی‌شناسد.

«دود پشت تپه» داستان دشمن است. ما ناخودآگاه از این دشمن و تجاوزش به زندگی اهالی ناراضی هستیم و به رزمندگان و برادر بزرگ‌تر عزیز درود می‌فرستیم که مقابل آن ایستاده‌اند. ما خودمان را هم عضوی از تلخ‌رود می‌دانیم. هنرمندی نویسنده در خلق موقعیت داستانی و هدفمندی اوست که ما هم خود را عضوی از این جامعه در نظر می‌گیریم. تلخ‌رود با «دود پشت تپه» در ادبیات پایداری ماندگار شده و تا همیشه نمادی است برای پایداری مردم و تجاوز و جنون و خوی متجاوز ارتش بعث.

قاسم، یکی دیگر از بیماران بیمارستان است که عزیز را بعد از شیمیایی شدن به آن برده‌اند. او یک زرمنده است که در جنگ دچار صدماتی شده و حالا بستری است. گویی نقش مرشد عزیز را بازی می‌کند و با چندسالی که بیشتر زیسته‌است و جبهه‌ای که رفته، تلاش دارد این صفحه‌ی سیاه و ناامیدی و تجاوز و بختک را با صفحه‌ی سفید تاریخ جنگ تحمیلی یعنی پایداری و پایمردی ارتباط دهد.

در مجموع «دود پشت تپه» بیش از آنچه به نظر می‌رسد در بیان مفاهیم دفاع مقدس تواناست. کتاب کاملی نیست. کفه‌ی روایت هنوز هم روایت متجاوز و دشمن است و مردم تا حدی منفعل به نظر می‌رسند ولی نویسنده تلاشش را کرده تا با شخصیت قاسم و پرداخت او به عنوان رزمنده‌ای که خستگی نمی‌شناسد، به روایت دفاع هم بپردازد. مسئله‌ای که به خوبی در کنار فضاسازی و بیان خوی متجاوزانه ارتش بعث قرار گرفته است.

 

محدودیت کلمه

در دنیای روایت، کلمه با ایجاد پل‌ذهنی و تخیل و به اشتراک‌گذاری تجربه مشترک احساسات مخاطب را برمی‌انگیزاند. «دود پشت تپه» در راستای بهره‌مندی از توانایی کلمه و ادبیات داستانی موفق بوده است ولی با این وجود کلمه هم نارسایی خود را دارد. قدرت ادبیات و کلمه در خلق تصاویر ذهنی با اینکه از نظر برانگیختن احساسات مخاطب در قله‌ی هنر قرار داد نفی‌کننده‌ی بهره‌مندی از دیگر فرم‌های روایی نیست. و اینجاست که تئاتر و سریال تلویزیونی و فیلم سینمایی مکمل ادبیات هستند. هیچ فرمی جای فرم دیگری را نگرفته  و هر مخاطبی به انواعی خاص علقه دارد. در سالیان اخیر با پیشرفت تکنولوژی و راحت‌تر شدن ساخت آثار تصویری اقتباس از آثار ادبی بیش از پیش مورد توجه قرار گرفته است. اقتباسی که قوت روایت داستانی در کتاب و کلمه را با قوت تصویر پیوند می‌دهد. «دود پشت تپه» هم از نظر سوژه و هم شخصیت‌پردازی، گنجینه‌ی نهفته‌ای است برای سینما و تلویزیون. سیری که محمدرضا بایرامی در انتهای داستان خود از خلال دیالوگ‌ میان عزیز و قاسم خلق کرده است با بهره‌گیری از تصویر به حد غایی خود در روایت پایداری می‌رسد و اجازه‌ی پرداخت بهتر حقیقت دفاع مقدس را از طریق شخصیت‌های ملموس و صحنه‌های تکان‌دهنده می‌دهد.

 

مسئله‌ی کانونی

بسیاری از آثاری که تحت عنوان ادبیات مقاومت یا ادبیات پایداری می‌شناسیم تعدد مسئله دارند. اصولاً اقتباس از آ‌ن‌ها مرهون خود سوژه و دفاع مقدس و ادبیات مقدس است نه اثر مشخص نویسنده. و در کل مسئله‌ی مشخصی هم برای اقتباس به دست نمی‌دهد و در نهایت کار تصویری هم با پراکندگی و تعدد مفاهیم مواجه می‌شود. یعنی نویسنده نمی‌داند از چه می‌خواهد بنویسد و به همین دلیل در ظواهر گوناگون دفاع مقدس می‌ماند. این آثار حتی به معنویت هم سرسری و گذرا می‌پردازند، پیوست‌های اجتماعی و فرهنگی را ذبح می‌کنند و در آخر مخاطب با اثری روبه‌رو می‌شود که قربانی تمامیت‌خواهی نویسنده شده است.

در ادبیات پایداری نویسنده ممکن است به دلیل پرداختن یک مسئله مشخص از کل واحد دفاع مقدس دور  شود. چنانچه برخی آثار مثل «سفر به گرای ۲۷۰ درجه» از احمد دهقان دچار چنین مسئله‌ای هستند. دهقان در این اثر چنان غرق در گزارش عینی برخورد مسلحانه و ماشین وحشتناک جنگ است که نه تنها جنبه‌های معنوی و روحی دفاع مقدس را نمی‌بیند بلکه به خود جنگ و دلیل آن هم بی‌توجه است و دفاع مقدس را در حد یک درگیری مسلحانه که دو گروه به رو هم اسلحه کشیده‌اند تقلیل می‌دهد. مثال یادشده جهت بیان آفت تمرکز بر درونمایه و موضوع مشخص در ادبیات پایداری است. چیزی که البته نباید مانع از تمرکز شود و مستمسک گردد برای باری به هر جهت بودن و آوردن جزءهای منفک و در ظاهرمانده‌ای که آن‌ها هم نمی‌توانند حقیقت دفاع مقدس و جهان‌شمولی آن را منعکس کنند.

«دود پشت تپه» کتابی گرانسنگ است که در دهه ۷۰ چاپ شده است. کتابی که از نظر شمارگان روندی رو به رشد داشته ولی اکنون در سراشیبی به سر می‌بردد و به فراموشی سپرده شده است. «دود پشت تپه» با اینکه رمان نوجوان است و سالیان زیادی از چاپش می‌گذرد، نمونه‌ای درخشان از درونمایه مشخص و محور بودن مسئله‌ی مرکزی نویسنده است؛ چیزی که کمتر در ادبیات پایداری شاهدش هستیم.

محمدرضا بایرامی در «دود پشت دود» چنانکه یاد شد به خوبی می‌داند از چه چیزی می‌خواهد بنویسد. صحنه‌ها، خلاصه‌ها، شرح‌ها، جزییات، و کنش‌های داستانی همه در خدمت مفهومی است که بالاتر به صورت مبسوط بررسی شد؛ و با این وجود دید کلی خودش را هم تا حد زیادی حفظ کرده  و رابطه‌اش با جهان‌شمولی دفاع مقدس و ذات تجاوز رژیم بعث عراق را به نمایش می‌گذارد. در «دود پشت تپه» همه‌ی عناصر داستانی در خدمت دورنمایه اصلی و مسئله‌ی محوری نویسنده هستند و جنبه‌ای مشخص از جنگ تحمیلی را روایت می‌کنند. البته جزئی که همچنان رابطه‌اش با فضای کلی دفاع مقدس برقرار است و محدود به همان مسئله نمانده و نویسنده با شخصیت‌پردازی «قاسم» به خوبی توانسته دنیای تاریک و سیاه قصه‌ی تلخ‌رود را به سرچشمه‌ی اصیل دفاع مقدس وصل کند. امری که امید است بازخوانی آن منجر به الگوبرداری بیشتر نویسندگان این حوزه از این اثر شود.

و همین‌هاست که دود پشت تپه را لقمه‌ای آماده برای اقتباس در آثار تلویزیونی یا سینمایی می‌کند. اثری که خود سوژه و مسئله‌ی محوری دارد و در هماهنگی با روح دفاع مقدس و کلیت تاریخ است.

 

خوش‌خوان ولی محجور

«دود پشت تپه» اثری منسجم است و محمدرضا بایرامی موضوعی مشخص یعنی درد و رنج و بختک جنگ را برای آن انتخاب کرده است. موضوعی که البته در تناسب و با دید جامع به سایر اجزای دفاع مقدس شکل گرفته است. کتاب «دود پشت تپه» تاکنون هشت بار تجدید چاپ شده است و بیش از ۳۰ هزار نسخه از آن به‌ فروش رفته است. این کتاب به مرور و به گذر زمان مخاطبان خودش را از دست داده و نتوانسته مانند گذشته در سبد فرهنگی خانواده‌ها به چشم بیاید. دلیلش را می‌توان ریشه در مخاطبین این اثر دانست: نوجوان یا بزرگسال. دود پشت تپه سوژه‌ا‌ی نوجوان دارد ولی آشفتگی روایی ابتدای آن چندان تناسبی با مخاطب نوجوان ندارد و دور از ذهن نیست که نوجوانان با رشد صنعت نشر و انتخاب‌های گسترده در این حوزه سراغ دیگر کتاب‌ها بروند. البته «دود پشت تپه» با معرفی اصولی همچنان هم می‌تواند برای مخاطب اعم از بزرگسال و نوجوان جذاب باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا