
حجت الاسلام سعید فخرزاده:آنچه ما در توسعه نظامی الان در حال مصرف هستیم، محصول عرصه جنگ است.قسمت دوم
قسمت دوم
وضعیت نهادهای متولی ادبیات پایداری را چگونه ارزیابی میکنید:؟
به نظر بنده اگر الان بنیاد حفظ آثار نباشد، خدمت به جنگ است. پای سردار کارگر را هم باید بوسید ولی ایشان کار فرهنگی را نمیفهمد. ولی مرتضی سرهنگی این کاره است و میتواند آن مدل را دربیاورد. وقتی جنگ تمام شد، بنده را برای ستاد کل نیروهای مسلح دعوت کردند و اولین رییس بنیاد آقای چمران شدند. به بنده گفتند که شما میخواهید چه کار کنید؟ گفتم که اگر همین الان آثار را جمع نکنیم معلوم نیست که اسناد پیرامون جنگ کجاها برود. اصلا بعضی از سازمانها نمی-دانستند که سند جنگ یعنی چه؟ ایشان به بنده گفتند که شما رییس حفظ آثار بشوید.
مثلا به آموزش و پرورش میرفتیم و میگفتیم اسناد پیرامون جنگ را بدهید. میگفتند که سند چیست؟ میگفتیم که آیا مدرسهای توسط جنگ تخریب شده است؟ آنجاها چه کارهایی کردید؟ اینها اسناد جنگ است. آیا شده است که امتحانات را در مناطق جنگی برگزار کنید؟ بله. آیا معلمان شما به جنگ اعزام شدهاند؟ بله. دانشآموزانی که به جنگ رفته و شهید شدند، همه اینها اسناد جنگ شده است. میگفتند که آقا ما خودمان در این بروکراسی اداری گم هستیم و نمیرفتند.
بنده گفتم که با ابلاغ کاری درست نمیشود. باید خودمان برویم. چندتا بسیجی بازنشسته آموزشی و پرورش را بیاورید اینها بروند کار را انجام بدهند. آقای چمران گفتند که وظیفه ما ستادی است و باید دستور بدهیم. بنده گفتم که امام دستور میدهند و انجام نمیشود. بنده دو سال آنجا بودم و بعد که دیدم هیچ کاری انجام نمیشود خیلی مودبانه به آقای چمران گفتم و از آنجا رفتم.
ما اگر به جبهه نگاه میکنیم باید مدلسازی و الگوبرداری کنیم. آن زمان که ما میگفتیم فرهنگ جبهه به پشت جبهه منتقل بشود، یعنی فرهنگ انقلاب و مقاومت منتقل بشود. یعنی فرهنگ مقاومت درد مقابل فساد و ظلم و اصلا فرهنگ شیعه فرهنگ مقاومت است.
مجری: شما در پاسخ به سوال اول بنده اینطور فرمودید که کار ادبیات دفاع مقدس به صورت کلی انتقال فرهنگ جبهه به فرهنگ جامعه است؟
دکتر: برای الگوسازی جامعه است. این واقعیت است که همین بچههای جبهه وقتی به پشت جبهه میآمدند، نمیتوانستند که آن فرهنگ را در جامعه جاری کنند. چرا؟ اینها باید بررسی بشود. همان آدمهای موفق جبهه، در پشت جبهه نمیتوانستند. چون این فرهنگ هنوز شکل نگرفته بود. چه در دوران حضرت امام که امنیتی بود و گروهکها بودند و چه در دوران هاشمی که اجازه نمیدادند کسی نفس بکشد و همه را قلع و قم میکردند.
ما تا حالا مدل آقای هاشمی را بررسی نکردیم. یک پسر جوانی در دانشگاه بود که خیلی قلم زیبایی داشت. شبیه به مرحوم شریعتی مینوشت. به ایشان گفتم که در کارهای سبک خاطرات ما وارد شوید. یک مقدار با ایشان دوست شدیم. سوال کرد که با چه کسانی مصاحبه میکنید و ما گفتیم که مثلا با آقای معادیخواه مصاحبه میکنیم. ایشان گفت که پدر بنده منزل انقلابیون تبعیدی بود. آقای معادیخواه مدتها منزل ما بودند و مادر ما شبیه برادر ایشان را تروخشک میکرد. امکان دارد که بنده را پیش ایشان ببرید؟ ما گفتیم که بیایید برویم. ما خدمت آقای معادیخواه رسیدیم که و ایشان را شناخت. خلاصه خیلی خوشحال شدند. تمام حرفهای دوست ما تایید شد. ایشان را دعوت به کار کردند و در کمتر از هشت ماه فردی که سال دوم رشته اقتصاد بود، مسئول پروژههای تحقیقاتی دفتر آقای هاشمی شدند. این چه نوع توزیع عادلانه است؟ بعد میگفت که حاج آقا من این شغل را از شما دارم. بیایید یک کاری برای شما انجام بدهم. بنده گفتم که من غلط بکنم اصلا نمیخواستم شما اینطور بشوید. وضع ایشان خیلی خوب شده بود و رفتارهای حکومت شاهی انجام میداد.
ما خیلی در جنگ جزء شدیم و اصل جنگ را ندیدیم. بنده معتقدم شکست و پیروزی حاشیه است. مهم مدلی است که شکل گرفته است. انسانیتی است که تعالی پیدا کرده است. آنچه ما در توسعه نظامی الان در حال مصرف هستیم، محصول عرصه جنگ است.
یک خلبانی بود که وقتی فهمید بنده در جنگ با فرماندهان صحبت میکنم، فکر کرد که ما یک کارهای باشیم. بعد از نماز آمد که با بنده صحبت کند. ایشان گفت که یک خواهشی از شما دارم. بنده فکر کردم مرخصی یا چیزی از این دست میخواهد. گفتم اگر از دستم بربیاید خوشحال میشوم. ایشان گفت که میشود کمک کنید که استعفای بنده را قبول کنند؟ به ایشان گفتم که مگر از جنگ میترسید؟ گفت که من میخواهم استعفا بدهم و بروم یک جعبه واکس بخرم و بیایم اینجا کفشهای بچههای بسیجی را واکس بزنم. چطور شده بود که یک خلبان دوره دیده به اینجا رسیده بود. ایشان میگفت که من عاشق این بچهها هستم.
یک آقایی بود که میگفت من به خاطر مملکتم به جبهه آمدم ولی عاشق بسیجیها شدم. هرگز ناراحتی ابراز نمیدادم و ناله نمیکردم. اگر هم نالهای داشتم این بود که چرا خدا ما را شهید نکرد. اینها آدمهای بزرگی بودند و برای دفاع از وطن آمده بودند. اصلا نگران هیچ چیزی نبودند. دستشان قطع میشد دوباره به جبهه میآمدند. از این موردها زیاد داشتیم. شاید بعد از جنگ مد شد که به دانشگاه بروند. هیچ امتیازی قبلا نبود. هنوز هم این فرهنگ در یک طیفی از بچههای سپاه هست ولی سپاه در حال تبدیل شدن به ارتش هست. این خطر وجود دارد که نهاد انقلابی ارزشی ما مانند ارتش بشود. ما آمدیم یک مدل بسازیم و رفتیم کپی ارتش را برداشتیم و درجهداری را درست کردیم. خیلیها بابت این درجهداری از سپاه رفتند. آقا فرمودند نظم داشته باشید. حالا ما باید نظم دانشگاه را به حوزه ببریم و بگوییم طلبه واحد گذرانده است؟ طلبه باید استادش را خودش انتخاب بکند و این شکل فعلی فایده ندارد.
امام ره میفرمایند که ما انقلاب خودمان را در جنگ صادر کردیم. چطور؟ وقتی بنده با بچههای لبنان صحبت میکردم ایشان میگفت که ما عاشق بچههای جنگ شما هستیم. نمیگفتند که ما عاشق مسئولین شما هستیم.
مجری: یک مرتبه چندتا از بچههای دانشگاه هنر را به لبنان بردیم و به دیدن مادر شهید عماد مغنیه رفتیم. یکی از بچهها گفت شهدای شما درجات بالاتر از شهدای ما دارند. شما سختی بیشتری کشیدید. مترجم گفت که من این را ترجمه نمیکنم و اگر بگویم ایشان بسیار ناراحت میشود. به این دلیل که الگوی اینها و قلههای آنها شهدای دفاع مقدس است. اگر یک مقدار بخواهم آنها را تخفیف بدهم حتما ناراحت میشوند.
دکتر: خدا رحمت کند آقای سوادگر را که محال است کسی مثل ایشان را در ارتش پیدا کنید. ایشان معاون تحقیقات بنیاد حفظ آثار بودند. بنده با آنها همکاری میکردم که آقای سوداگر وارد شدند. ایشان گفتند که تمام بساطهای گذشته را دور بریزید که بنده یک مدل دارم. شاید صدها فرمانده جنگ را میآوردند و در آن گروههایی که تشکیل دادند قرار دادند که تاریخ جنگ را بنویسید. به ایشان گفتم که میخواهم با شما در مورد تاریخ جنگ صحبت کنم. ما را جزو عوامل زیرمجموعه محسن رشید قرار دادند. محسن رشید را آشیخ میگفتند یعنی خیلی متدین بودند. از آن مذهبیهای سنتگرای طیف آقای خاتمی شدند. تمام راویان جنگ را ایشان مدیریت کردند. تحقیقات جنگ سپاه زیر نظر ایشان بود. آدم بینظیری هستند و هنوز هم عاشق رهبری هستند.
اوایل ما با هم رقیب بودیم ولی بعدا کمک میکردیم. بنده میخواستم به آقای سوداگر توضیح بدهم. یک ماه زمان برد که ایشان به بنده وقت بدهند. یک عالمه کارتابل روی میز ایشان بود و در حال امضاء کردن بودند و گفتند که شما بفرمایید!! بنده احساس کردم که ایشان سوری به حرفهای بنده گوش میکردند. یک جایگاهی برای برخی فرماندهان ما پیش آمده بود که عاقل اندر سفیه به ما طلبهها نگاه میکردند. اینکه معلوم نیست این طلبه پیزوری چند بار به جبهه رفته است و حالا میخواهد ما را نصیحت کند. بنده هرچه گفتم که این کار غلط است که ما تاریخ نظامی جنگ را بنویسیم و این کار دانشکدههای نظامی باید بنویسند، اینجا بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس است. ما اگر به مدل نظامی نگاه میکنیم برای توجیه مقاومت است که قصه را ترسیم کنیم. این یک کالبد است و اصل این نیست.
فرماندهان ما این اصل را نمیفهمند و قالب را میفهمند و آن را امام و رهبری میفهمند. او فقط تاکتیک را میداند. بنده این را با آب و تاب تعریف کردم و ایشان گفتند که حرفهای شما تمام شد؟ خیلی ممنون.
مجری: تقریبا تمام تقریظ های رهبری ناظر به آن ارزشهایی است که شما فرمودید.
دکتر: رهبری از آن معجزات الهی است که اصلا زنده ماندن ایشان هم عجیب است. بنده ماجرای ترور ایشان را تا انتها بررسی کردم. پزشکان از معالجه دست کشیده بودند و گفتند که ایشان مرده است و میخواستند دستگاهها را خاموش کنند. محافظان اسلحه روی سر آنها میگذارند که معالجه را ادامه بدهند. قبل از اینکه دستگاه منفجر بشود میکروفون یک سوتی میزند، آقا یک مقداری عقب میروند که سوت میکروفون قطع بشود، همان زمان منفجر میشود. اگر عقب نمیرفتند قطعا قلب ایشان آسیب میدید. تا امروز ایشان درگیر آن انفجار هستند. یک فردی که اینچنین تا دم مرگ رفته است با این سن اینطور در مواجه با کارها مدیریت میکنند واقعا یک معجزه است.
امام در ایشان چه دیده بود که گفتند شما دیگر به جبهه نروید. ایشان کلی اتهام از اینکه جبهه نرفتند خوردند. آقا نه ماه تبعید بودند، نه ماه زندان کمیته مشترک بودند، نه ماه هم جبهه بودند. این نه ماهها رقم عجیبی است. نه ماهی که ایشان در جنگ بودند، کاری که کردند، به نظر بنده خوزستان را نجات دادند. به دلیل اینکه آقا ویژگیای داشتند که ارتشیها دوستشان داشتند، آقا را سپاهیها به دلیل دیسیپلین خاص میگفتند که ارتشی است، جناح راستیها هم به ایشان انجمن حجتیه میگفتند.
مجری: الان حدود سی و شش سال است که در رهبری هستند. نسبتی که ایشان با امام میگیرند این است که من کاری غیر از احیای اندیشه امام ندارم. یعنی من خالی هستم و مدل امام در حال اجرا شدن است.
دکتر: ایشان تنها کسی است که با امام نسبت درستی گرفت. آقای منتظری یک جایی جلوی امام ایستادند و گفتند که من کاری میکنم که خواب از چشم شما برود. ولی آقای خامنهای هیچ گاه جلوی امام نایستادند.
از صحبت بنده با آقای سوداگر دو سال گذشت. یک مرتبه ایشان احساس کرد که چیزی که میخواهد اتفاق نیفتاده است. با بنده تماس گرفتند. آقای زم رفته بودند و آقای بنیادیان آمده بودند. آقای بنیادیان به بنده گفتند که اگر ما بخواهیم به شما کمک کنیم چه کار کنیم؟ بنده گفتم که به استانها توجه کنید. همان داستان جنگ و جبهه و اینکه لشگرها چقدر موفق بودند، ما میخواهیم لشگر فرهنگی درست کنیم. ایشان گفتند که یک کمکی به ما کنید. بنده گفتم که بعدازظهرها بیرون کار میکنم و کمک حقوقی میگیرم. ایشان گفتند که مثلا چقدر کار میکنید و یک مبلغ خیلی کمتری را به بنده دادند و بنده رضایت دادم. بعد آقای سوداگر بنده را خواستند و گفتند که آقای فخرزاده میشود یک مرتبه دیگر راجع به موضوعات جنگ به بنده بگویید؟! (لبخند)
بنده گفتم معتقدم ارزشهای جنگ این است و ایشان گفت همین را میخواهیم. بیایید به ما کمک کنید. بنده گفتم که وقتم را فروختم. آقای سوداگر به اتاق آقای سرهنگی و کمرهئی میرفتند و میگفتند که باید بگویید که برای جنگ چه کار کنیم. خدا نگذاشت ایشان بماند و ایشان را شهید کردند. تا آقای سوداگر فهمید که رمز کار چیست، رفت. اگر این را بپذیریم ابعاد گوناگون جنگ معلوم میشود. امام ره میگویند ما در جنگ روی پای خودمان ایستادیم و در جنگ انقلاب خودمان را صادر کردیم.
ابعاد این فرهنگ در واقع تصویر نشده است. ما یک قطعاتی را درآوردیم و به درستی ترسیم نشده است. باید در دانشگاهها برویم و مدلسازی و ترسیم کنیم که چرا این مدل موفق است. چطور با دست خالی توانستیم موفق شویم. بنده خاطرات مربوط به جنگ و بهداشت را دنبال میکنم. هر زمان جنگ اتفاق میافتد بیماریهای واگیردار در جنگ افزایش پیدا میکند. مانند مالاریا و غیره. در جنگ ما برعکس بوده است. بچههایی که هیچ ضابطهای ندارند چطور بهداشت را رعایت میکردند و اینقدر مریضی کنترل میشد. البته بهداشت پیگیری کرده و دارو رسانده است ولی بالاخره باید مطیع هم باشید که رعایت کنید.
خیلی چیزها در جنگ ما اتفاق افتاده است. آن آدمهایی که جنگ را دیدند آنرا تکریم میکنند. آنهایی که معتقدند که حکومت بیخود جنگ را طولانی کرده است، اما معتقدند که این بچهها آدمهای خوبی هستند. البته به خاطر کارهایی بوده است که تا حالا منتشر شده است. والا این بچهها قاتل جنایتکار دیده میشدند. از بس که کارها تکرار شد دیگر منکر ندارد. همه در خانواده خودشان میدانند که بچه خلاف و شلوغکار و بد خودشان به جنگ رفته است یا بچه خوب و بهتر آنها به جنگ رفته است؟ همه میگویند که بهترین بچه خانواده ما به جنگ رفته است. اما یک نسل که بگذرد دیگر این را هم نمیبینند. آن خانوادههایی که معتقد به نظام بودند این را دیدند ولی نسل بعدی میتواند این را نفی کند چراکه آنرا ندیده است. کما اینکه این اتفاق افتاده است.
اما کتابهای جنگ خاطرات جنگ را ماندگار کرده است. تمام کتابهایی که ما چاپ کردیم در حد اینکه ثابت کردیم این رزمندگان بچههای خوبی هستند تلاش کردیم. اما آیا در جنگ ما تدبیر داشتیم؟ هیچکدام از کتابهای جنگ این را به ما نفهمانده است. بنده که میگویم هیچکدام ممکن است که استثنا هم داشته باشد ولی منظورم کتابی است که مردم از آن بفهمند است. بنده خاطرات صیادشیرازی را خواندم. ایشان خاطراتی را تعریف میکند که اگر باز کنیم شما اهمیت جنگ را متوجه میشوید. بنده وقتی خاطرات شهید صیادشیرازی را گرفتم تازه فهمیدم که ما یادمان رفته است که در روایتهایمان خدا را ببینیم.
مجری: روایتهایمان علاوه بر امام ، خدا هم ندارد. (روایت)
دکتر: آره خدا هم نداشت. شما کل خاطره را میخوانید، تماما تاکتیک و دشمن است. خدا کجاست؟ آخرش وطن است. ولی ناگفتههای جنگ از زبان شهید صیاد را بخوانید، همهاش میگوید که خدا به ذهن من آورد، خدا خدا خدا. پس اگر ما خدا را از روایت و داستان یوسف علیهالسلام برداریم، داستان سرجایش است ولی جهت از بین رفته است. این از آن نکاتی است که در ادبیات دفاع مقدس از آن غافل هستیم. بنده هم غافل بودم که صیاد به من یاد داد که خدا هست. آنقدر در روایات شهید صیاد خدا وجود دارد گویی خدا جنگ را اداره کرده است. ولی در خاطرات آقا محسن که بگردید، خدایی وجود ندارد. ما تدبیر کردیم و ما تصمیم گرفتیم و از دست صحبتهاست. نمیگویم اینها نیست ولی خدا کجای داستان است؟
ما فکر میکنیم تصادفا با فلانی آشنا شدیم و به فلان جا رفتیم. یک نفر تصادفا دست ما را گرفت. ولی اینها تصادفی نیست. استاد ما میگفت که تصادفا یعنی شما هسته سیب بکارید و گلابی در بیاید. آیا چنین تصادفی در جهان وجود دارد؟ نخیر. دنیا کاملا منظم است و خداوند حکمتها را تنظیم میکند. ایشان میگفت که خداوند یک مرتبه شما را با کسی آشنا میکند که زندگی شما متحول بشود.
مجری: اگر بخواهیم یک خطی پاسخ بدهیم، کارکرد ادبیات پایداری را این میدانید که ارزشهای انقلاب اسلامی را هم حفظ کنیم و هم ترویج کنیم.
دکتر: در واقع مدل موفق زیست انقلاب اسلامی را ارائه میدهد که وقتی فرد جان خودش را هم میدهد خوشحال است. برای جبهه لوازم جمع میکردیم و دیدیم که والُر چراغ خوراکپزی گرم است. گفتیم این چراغ برای چه کسی است و چه کسی روشن کرده است؟ گفتند فلان خانواده شهید فرستاده است. سوال کردیم دیدیم در حال پخت غذا بودند که بچه رسیدند و آنها به جبهه کمک کردند. شما این مدل را کجا میتوانید پیدا کنید؟!
اکثر دستاوردهایی که بعنوان دستاوردهای انقلاب اسلامی بنده به دنبال آنها میروم، وقتی نگاه کنید، آدمهای تربیت شده جبهه هستند. یعنی بیش از هشتاد درصد آنها تربیت شدههای فرهنگ جنگ هستند. یعنی اگر انقلاب اسلامی پرورش پیدا کرده و رشد کرده است اکثرا مدیون تفکر جهادی است. حضرت آقا معتقدند که این تفکر و بینش جهادی در زیست جنگ را باید بتوانیم انتقال بدهیم. چه کسی باید این کار را بکند؟ بنیاد حفظ آثار؟ بنیاد اصلا فهم این قضیه را ندارد و کیلومترها دورتر است. او میخواهد کتاب چاپ کند و نمیداند موضوع چیست. مثل اینکه بنده را رئیس انرژی هستهای قرار بدهند.
